Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

خیلی اوقات گوش دادن به اهنگای Eminem دیوونم میکنه !دیوونگی که خیلی خوبه:-)!

تصویر یه زندگی رو پشت سر هم و با یه ریتم خاصی می خونه و جلو میره ..

و اما هیچ وقت دوس نداری یا بهتره بگم نمی تونی باهاش بخونی :-) مگر وقتی یه جمله ای بگه که خیلی خوشت بیاد !! اون وقتکه به عشق همون یه جمله برمی گردی رو همون اهنگ شش دقیقه ای و دوست داری مدام اون جمله رو باهاش تکرار کنی!!!

همین صحنه رو تصور کنین تا اینجا ... حالا بهش اضافه کنین :

تو یه اتوبان تو ترافیک سنگین گیر کردین و امینم داره میخونه ... 

یه ذره گاز میدین و بعد ترمز ! دوباره و دوباره و دوباره و.... امینم همچنان میخونه و همون جمله دوست داشتنی و وسط گاز و ترمز میخونین با صدای بلند .. 

یه ذره شیشه رو دادین پایین و سرمای هوا رو کاملا احساس میکنین .. 

دوباره اهنگ و میزنین از اول و همچنان تو ترافیک گیر کردین .. 

بعضیا این وسطا با اعصاب خوردی کامل از این لاین میرن اون لاین باز میان لاین قبلی و خلاصه که شما رو هم دیوونه میکنن:-|

ولی خب بگم که شمام عادت کردین قطعا:-)

همه ماهایی که تو ترافیکیم قطعا خسته ایم و داریم برمی گردیم خونه هامون ... بعضیا  بیش تر و بعضیام کمتر ... من یکی خسته از درس و اموزش دادن به کس دیگه ( سر قضیه ازمایشا )دارم برمیگردم خونه ...

امینم چقد خوب توصیف میکنه درد و رنج و سختی رو ..

در اعصاب خوردی حاصل از ترافیک و رانندگی کردن بعضی از رانندگان محترم!شاید گزینه انتخابی همه چک کردن موبایلاشون باشه ... سرمو که چرخوندم دیدم تقریبا همه سرشون تو موبایلاشونه ! 

صدای دینگ باعث شد منم موبایلو بگیرم دستم ، اما فک نکنم همه پیامی مثل پیام من دریافت کرده باشن:-| 

"نمره فارما اومد" !:-| پیام دقیقا همین بود .. وسط گاز و ترمز ، رفتم تو سایت تا نمره مو ببینم .

(مخلفات:می دونین این درس با تمام سختیش ، فرجه امتحانیش که ده روز بود برا من خیلی خوب بود! چون بهم خیلی خوش گذشت :-) 

(بعضیاشم این جا نوشتم)

همه چیز به حافطه تو بستگی داره .. باید تمام گزینه ها رو بخونی و گروه های دارویی بیاد تو ذهنت و خوب این واقعا سخته و بعضی وقتا حتی وحشتناک ! از اون بدتر وقت نیم ساعته امتحانه که اجازه هیچ گونه اشتباه اضافی و نمیده یعنی اگه یه گروه دارویی اصلا یادت نیاد شانسی بزن و رد کن:-| ( خواستم بگم یعنی تو این حد)

اما اتفاق جالبی که برا من افتاد این بود که الف پنج دقیقه قبل از امتحان ازم سه تا دارو رو پرسید و من بلد نبودم:-| 

خلاصه که خیلی وحشت زده می گشتیم و از این و اون می پرسیدیم تا اینکه اخر سر شاگرد اول کلاس ،خودی نشون داد و الف تندی ازش پرسید و اونم با یه مکث ورقه ای که دستش بود و برگردوند و گفت که همین الان داشته می خوندش ما یه روخونی از رو دست نوشته ی اقا پسر شاگرد کردیم و با حالت بدی رفتیم سر امتحان :-|

اوایل امتحان یه طوری بود که من داغ کردم و پالتو مو دراوردم و چن تا سوال و گذاشتم و هی رفتم جلو تا سوال ٤٧ که همون سه دارو رو سوال تشریحی داده بود!!!

اونقدر اون موقع بهم حس خوبی دست داد که نمی دونین با چه انرژی رفتم سر سوالاتی که نزده بودم و به طرز شگفت اوری تمام دسته های دارویی اومد تو ذهنم:-))

خیلی وقت بود که این اتفاق قبل امتحان برام نیفتاده بود اخرین بارش شاید دوران دبیرستانم بود :-))

وقتی اومدم بیرون اونقدری با الف خوشحال بودیم که نگین :-))) اخر سر یه دمت گرمم به الف گفتم :-)

خلاصه که امتحانی که سر امتحان با خودم می گفتم افتادم !،شدم هفده !!!!!)

الانا رسیدین به پل طبیعت و دارن از زیرش رد میشین:-)) 

اه که خیلی دیگه مونده تا برسین، ولی خب عیب نداره اهنگ لیدی گا گا رو بیارید و باهاش بخونید و هی نگاه کنید به لاین عوض کردن ٢٠٦ سفید رنگ:-)))

نمی دونم شاید تو فکرام اینجوریم که همیشه تو حساس ترین زمانا گیر میفتم:-|

بعد مثلا میگم اگه فلان زمان این کارو میکردی الان مجبور نبودی استرسشو تحمل کنی !

البته که جای خم شدن نیست چون اصلا اینا به قول مامانم فعلا مشکلی نیست که بخوام واسشون خم شم..اما خوب اجازه مقطعی تکمیل ظرفیت هست:-))

پاتولوژی زیاده و غیر قابل تحمل و من الان سه هفته ای هست که دارم تو سر بالایی زندگیم گاز میدم و میرم بالا ..

بعضی وقتا تنگی نفس میگیرم و انگار که دارم خفه میشم ، بعد خودمو تو بالکن خونه پیدا می کنم و حالم بهتر میشه. گنبد امام زاده صالح از تو بالکن معلومه و چشمم که بهش میفته تمام اون چیزی که تو دلمه رو بدون اینکه حرفی بزنم بهش میگم و کمی سبک میشم تا روز بعد درست همون ساعتی که روز قبلش تو بالکن بودم ، دوباره خودمو همون جا پیدا می کنم ! 

چم شده؟

این بدترین سوالیه که میتونم از خودم بپرسم چون شرایطم طوری نیست که سوال و جواب کنم خودمو . 

پتانسیل عجیبی که حالا داره تو دفترچه خاطرات قرمز رنگم به انرژی های دیگه تبدیل میشه ارومم میکنه ولی کافی نیست ! اصلا کافی نیست !

پیشنهاد هم صحبت ،غلطه و با منطق من جور نیست چون من با حرف زدن با یکی دیگه اصلا اروم نمیشم !

قبول بن بست سخته !

امید به باز شدن و هموار شدن راه ،خیال منو برای نهایتا یک ساعت راحت میکنه ولی بعد اون دیگه مفید نیست!!!

پیشنهادایی مثلِ" خودتو بزن به بی خیالی " هم برای من اجراشون امکان پذیر نیست..

تنها چیزی که ممکنه اینکه بپذیرم .. همین!


ادم شکمو همیشه اینجوریه:

راستش من امروز حدود ساعت دوازده هوس کشک بادمجون کردم با کشک فراوان و اصلانم دلیل نمی خواست:-)))

بماند که جور کردن یه همچین غذایی با توجه به موقعیت ما چقد سخت بود .. ساعت یک اینا دیگه رسید دستمون .

من که ذوق مرگ شده بودم کشک فراوونو می ریختم بعد فک کنین گردو و روغنش با اون کشک چه میکرد ، میذاشتیم لای نون سنگک تازه و داغ و می خوردیم :-) 

اخ که عجب مزه ای میده تو هوای سرد زمستونی ..

همین جوری که می خوردیم داشتیم انیمیشن the red turtle رو هم با یه هندزفری میدیدیم...

فوق العادس این انیمیشن ..

اینا در حالیکه ،من یه جلسه دیگه از فارما باید بخونم و بعدم بیفتم رو دور اینکه ببینم چی کارم:-|


از جشنواره فجرم یه سری کلییپایی هر شب میرسه 

یه سری توضیحاتم راجع فیلما و استیکرای مشکوک :-))

به هر حال رفقا جامونو خالی می کنن :-)))


من خیلی وقت بود اب پرتقال های بیرون رو نخورده بودم . 

منظورم همین بسته بندی هاست که مزه شربت میدن !

امروزم بعد از مدت ها همون مزه رو میدادن!! راستش اینکه من دلستر رو ترجیح میدم :-) ولی خب اونی که قرار بود به خاطر باختنش سر شرط بستن با یه بنده خدای دیگه به هممون خوراکی بده اب پرتقال رو پسندیده بود و کنارشم یه تی تاپ بهمون داد! (و از این بدتر نمیشد)

بعد فک کنین من با همین خوراکی نشستم فیلم the reader رو هم دیدم !

اصلا نمی تونید تصور کنید که چه حالی بودم از خوندن فارماکولوژی که یهو تصمیم گرفتیم این فیلمو که قبلا دانلود کرده بودم بشینم ببینم:-)

فیلم عالی بود ،ولی این اب پرتقاله کار ُخراب میکرد و نیم ساعت که از فیلم گذشت ، گذاشتمش کنار و ترجیح دادم که تی تاپ بخورم فقط:-)

این فیلم بهم روحیه داد و بعدش یه دوساعتی داروهای ضد سایکوز و خوندم و از جام پاشدم :-)

این روزا وقتی از سر جام بلند میشم فورا چشمم میفته به فلاسک چای دکتر خ که داره با سخت کوشی زیاد میخونه واسه امتحان دستیاری!

و خب بعد اونم در حالیکه دلم غنج میزنه برای یه لیوان چایی :-) صندلی رو میزنم کنار ،راه میرم و از کتابخونه میرم بیرون .. هندزفری رو هم میذارم تو گوشم و همایون شجریان پلی می کنم و همینجوری حظ می کنم و از پله ها میرم پایین و از در خروجی که رد میشم میشینم رو سکوی کنار در بیمارستان ! هوا سرده و سوزش به صورتم میخوره ولی خیلی حس خوبی بهم میده ، صدای موسیقی دیوونم می کنه. پاهامو از سرما جمع می کنم تو شکمم و همونجوری یه یه ربعی میشینم و اهنگ هی تکرار میشه و تکرار میشه و من حالم خیلی بهتر میشه..


وباید گفت به سلامتی اونایی که الانا امتحان دارن و نمی تونن برن جشنواره فجر و به مدت یازده روز هی فیلم ببینن:-| بالاخره روز اونام میشه دوستانی که فخر می فروشید و استیکرهای حرکات موزون میفرستید:-))جا داره که بگم مهندس های ازاد و رها:-)) کوفتتون شه:))


١.من چقد تو فکرت بودم رفیق که زنگ زدی و من واقعا برا یه لحظه تپش قلب پیدا کردم وقتی اسمتو دیدم :-))) از شادی منفجر شدم و هی حرف زدم و حرف زدم:-)))

٢.وقتی رسیدم به دهه های بعدی زندگیم قطعا اهنگ feels از calvin harris  رو به عنوان یکی از اهنگ های فیوریت دهه ی  قبل معرفی خواهم کرد:-))

بدون اغراق می تونم بگم بیست بار زدم رو تکرار و هر بیست بار با شوقی بیش از دفعه قبل باهاش خوندم و پشت فرمون رقصیدم :-)))

تخلیه ی احساسات کار منه اصلا:-) تخصص خاص من تو مسیر برگشت همینه:-)))

اونقدری شارژ میشم که نگین ! حتی اگه خسته از فارما خوندن باشم!!

٣.هیچ وقت فکر نمی کردم که قرمز بهم بیاد ولی میومد:-)


یکی یه روزنامه انداختیم رو زمین و نشستیم کف زمین و پاها رو دراز کردیم و قهوه هامونو دو دستی چسبیدیم .

تو فرجه امتحان فارماکولوژی ام و میم بعضی دارو ها رو  میگه و یه سری راه واسه حفظ کردنشون:-)

جملات کوتاه ،بلندش درباره هر دارو توجه ادمو جلب میکنه. 

از اشتباهای خودش و دیگران سر داروهای مختلف میگه . 

بعدم از تو جیب روپوشش یه کتابچه فارما در میاره و میگه : همیشه یه همچین چیزی تو دوران استاجریت تو جیبت داشته باش .. برام توضیح میده چرا و از کی اینو یاد گرفته. 

من تمام حواسم پیش اونه و دارم با علاقه زیاد به حرفاش گوش میدم. 

تقریبا همیشه همین جوری دوست دارم به جملاتش گوش بدم!

جملاتش خیلی به موقعس ، یعنی دقیقا می دونه کِی ،چی بگه! 

کم دیدم از این جور ادما .. در تلاشم که جملاتمو همین جوری به وقت و سر جاش استفاده کنم.

میم خیلی خوب دوره های مختلف تحصیلشو گذرونده،خیلی قشنگ اشتباهاتشو قبول کرده ، خیلی خوب نتیجه گیری کرده.

شش تایی داشتیم گوش میدادیم به حرفاش ، بعد هر کدوم از بچه ها یه چیزایی به حرفاش اضافه  میکردن یا مثلا خاطرهاشونو در مورد یه کیس مشابه میگفتن..

چقد خوبه که هستین و به من انرژی میدین..

من با حال خوبی وارد این گروه نشدم ولی اونقد باهاشون تجربه کردم که وجودم سرشار از شادی و امید شد ..

دوست داشتنی ترین رفقای منن و براشون احترام زیادی قائلم ولی این احترام فقط به خاطر این نیست که همشون از من بزرگترن بلکه بیش تر واسه خاطر معرفتشونِ ، از اون دانشجوهای سخت کوشی که هیچ ادعایی ندارن ..

جمع هشت نفره ما چقد دوست داشتنین ، چقدری به من یاد دادن ... چقدر کمکم کردن... یادمه سر امتحان گوارشی که خیلی خوب شدم ، میم ازم می پرسید . تو راهرو می رفتیم سوال میکرد ، تو ازمایشگاه موقعی که داشتیم کار انجام میدادیم ازم می پرسید ! برای قسمتای سختشم کلی رمز گذاشته بود تا یادم بمونه .. یا سر امتحان غدد که خودشونو کشتن تا یه قسمت تیرویید و بهم بفهمونم یا سر امتحان خون یا همین روماتولوژی..

خیلی همراه بودن و هستن و به قول سر گروه خواهیم بود:-)

بعد اون بود که در حالیکه میخندیدیم بلند شدیم و روزنامه ها رو جمع کردیم تا هر کدوم بریم سر کاری که میکردیم:-)



احساس می کنم یک سوم تحتانی مری م  تو اسید معدم داره زجر میکشه!! می خواستم برم داروخانه بیمارستان و قرص بگیرم ولی بعدش فک کردم ممکنه  فقط یه احساس باشه 

این شد که نرفتم قرص بگیرم و میدونین به کسیم نگفتم !

داغم ، از تو داغم!!! این حس خیلی شدید و بده!


١.گزارش کار دی ماه و گم کردم ... همون گزارش کاری که براش دویدیم و دویدیم ... 

از اول تمام مدارکم رو تو پوشه زرده که کاور کاورم هست نگه میدارم و اصلا واسه خاطر همینم من یکی از نسخه های گزارش کارا رو نگه میدارم !!

ولی اینی که گم کردم فقط همون یه نسخه ازش بود و در واقع من بیچاره شدم تا دوباره نوشتمش:-| 

٢.تو گیر و دار همه ی کارام امتحان دادم .. 

سر امتحان روماتو همه رو من حساب کرده بودن و طوری نشستیم که من وسط ردیف نشسته بودم ، ن دو تا اونور تر سمت راستم ،س پشتم ، میم هم دو تا اونوتر دست چپم بودند:-)

میدونین من از سر گوارش معروف شدم :-) وقتی فقط پنج صدم با نمره اول کلاس فرق داشتم:-|

بعد اون دیگه هر چی دست و پا زدم و قسم خوردم هیچکس باورش نمیشد و برا اونا تموم شده بود!

در حالیکه ریزش عرق رو ، روی پیشونیم حس میکردم بهشون هشدار میدادم که به خودشون اعتماد کنن و گفتم من از روماتو متنفرم و الانم هیچی یادم نیست ولی هیچ کدوم براشون مهم نبود چی میگم:-|

اقای ص از اون مراقباس که تو همه کلاسا میره سر امتحان و همه چی رو کنترل میکنه.

ایشون همیشه تغییراتی تو چینش ما ایجاد میکنه:-)

واسه همینم بود که من رو برد جلوی ستون و جام یه جوری بود که بقیه پشت ستون بودن :-|

من دیگه به قیافه بچه ها نگاه نکردم :-)

٣. در واقع همه ی کارای الانم مثل قبل پیش نمیره !حتی موقع امتحانم مثل قبل نیستم ! چند لحظه قفلم و بعد مغزم شروع میکنه به کار کردن.

بعد امتحان روماتولوژی بود که فهمیدم گزارش کار رو گم کردم !

و این میشد اغاز همه چی :-|  



تکیه دادم به صندلی و ساعدمو گذاشتم رو چشمام 

خستم ! خسته..

پانصد صفحه جزوه و پانصد تا اسلاید خستم کرده...

خستم از اینکه زیاده ، از اینکه سخته و فراره...

دقیقا اطلاعاتم شده یه چیزی شبیه استون که سریع میپره..

من الان طبق گفته دکتر خ هم فیزیوپاتم ، هم استاجر:-)))

اولاش دکتر خ باهام راه نمیومد و میگفت نمیشه نمیشه ! اخراش بهتر بود و بهم گفت تو الان دو تا عنوان و یدک میکشی!

اون خبر نداشت که تو زندگیم چه خبره ؟

اینکه بهم وقت داد تا حرف بزنم خیلی بود ! رفتم حرف زدم ، برگشتم باز حرف زدم ! ولی از دو تا خواستم فقط یکیشو قبول کرد و زیر برگمم نوشت فقط این :-)))

با مامان وایساده بودم ، اخرش گفت خوب شد !دیگه به قانونم عمل کردم:-)

خیلی راضی بود ولی من نه!


ساعدمو که گذاشته بودم رو چشمای خستم داشتم به حرفای دکتر فکر میکردم.

اونقده مضطرب بودم که اقای الف شماره موبایلشم داد و گفت اگه کاری داشتی زنگ بزن.


چشمام میسوزه ، گمونم داره ضعیف میشه!

تو این فکرم که چی خوندم ؟ 

دائم دارم میگم چیا خوندی؟ یادته؟

مطمئنم که بدم میاد از روماتولوژی، چون پر از غمه !

بس که بیماریاش رنج اوره و دردناک و اخ و وای....


اخ به اون لحظه ای که می خوام ساعدمو از رو چشمام بردارم و برم سر خط بخونم ارتریت ری اکتیو( اسم یه بیماریه!)

یادم میاد دیروز صب سرمو تکیه دادم به دیوار پشت صندلی تو حیاط بیمارستان.

داشتم فیلمای شوارتز رو تو یوتیوب میدیدم !

سه روز تمام کارم همین بود!

سه روز تمام سر گروه میومد بدو بدو سراغم تو حیاط بعد می گفت اقا روز تموم شد سمیولوژی خوندن تو تموم نشد!؟

منم بی درنگ می گفتم نه که خیلیم به راه حل رسیدم برای ازمایش حالا بذار لااقل یه کار مفید انجام بدم:-)

اونم تایید میکرد:-)

تمام مدت ،کارم این بود که یا گوشیو دستم بگیرم بعد سرمو به دیوار تکیه بدم یا اینکه گوشی و بذارم رو میز و خم شم روش.

تو خونه هم از رو تخت میومدم رو زمین بعد  می رفتم پشت میز و خلاصه دائم جا به جا میشدم .

بعضی جاها رو ده بار عقب ، جلو میکردم که دقیق بفهمم چی به چیه! 

دیشب زدم به سیم اخر و رفتم کافی شاپ روبرتو ، همونی که خیلی ازش تعریف کرده بودن .

 سفارش غذا و کاپوچینو و یه نوع تست فرانسوی با کارامل و دادیم که شیرینیش حال ادمو بهم میزد ! اخه کنار کارامل. بستنی ساده که اونم شیرین بود گذاشته بود و اصلا خوشایند نبود!

خب دیگه ،

سه روز اینطوری گذشت تا امروز که از ترس اینکه خواب نمونم ، پنج تا الارم ساعت گذاشتم و قبل از اولین الارمم بیدار شدم:-)

تو مسیر بیمارستان داشتم دوره میکردم که عصب شاخه پنج واسه کجا بود؟ اون ازمایشی که دکتر دواچی تو روماتولوژی گفت واسه چی بود؟ علت پارستزی چی بود ؟ خلاصه که هی اینا رو مرور کردم !

بعضیاش یادم میومد و بعضیاش نه!

وقتی رسیدم بیمارستان یه ربعی تا امتحان وقت بود . ورق کاهی ها رو از تو کیفم دراوردم و  با چشمام تند تند خط ها رو دنبال می کردم .

پنج دقیقه مونده به امتحان رفتم داخل بیمارستان و بچه ها رو دیدم که دارن تند تند با هم دوره می کنن، بعد از سلام و احوال پرسی فهمیدم استاد دیر تر میاد بعد ، فهمیدم من اخرین نفرم که ازم امتحان میگیره.

تا حالا اخرین نفر نبودم تو هیچ امتحانی و این اوضاع رو بدتر کرد ولی اینو بگم که امتحان و خوب دادم!

بعد اون بود که سر گروه که قبلشم سه بار زنگ زده بود زنگ زد تا احوال پرسی کنه و درباره امتحان بپرسه  ، منم خیلی شمرده جوابشو دادم و اونم گفت که بیا بیمارستان تا بازم تلاش کنیم !

رفتم ولی یه ساعت بیش تر نموندم!! کلافه شده بودم راستش و تا فهمید گفت تو برو ولی دست نکش و نذارش کنار تو رو خدا.

گفتم نمی ذارمش کنار  ! ولی تو راه برگشت همش با خودم درگیر بودم که واقعا نمیدارمش؟!

تو راه به عسل پیام دادم تا مطمئن بشم میاد و خوشحال شدم که میومد:-)

وقتی اومد انگار از قیافم معلوم بود که خوب نیستم و بعد از کلی حرف و قهوه خوردن بهم گفت بیا یه سه گانه بریم !

تو اولین مرحلش فهمیدم که کار من نیست ولی تا اخرش با سرفه و قرمز شدن پیش رفتم و همون گام اخر اونقدری حالم بد بود که تا تموم شد رفتم و خودمو زدم به دیوار و تکیه دادم بهش:-)

عسل تنها کسیه که می تونه من رو از نفس بندازه تا کل ذهنم فقط درگیر نفسام بشه و به هیچی دیگه فکر نکنم!

و گاهی فراموشی چن ساعتی نیازه! که بعدش بگی الفرار:-)))

الان منم و یه سری کاغذ کاهی و یه لپ تاپ ....

داشتیم کافئین رو کافئین قورت میدادیم !

می رفتیم قهوه میگرفتیم با کیت کت، دو ساعت که میگذشت یکی از اون سر میز رو برگه بزرگ می نوشت بریم نسکافه بزنیم؟! 

البته که قبول کردیم :-) 

رفتیم نسکافه زدیم با بقیه کیت کتامون:-)

دو ساعت بعدش باز قهوه!

خونده بودیم یه جا دقیق که کافئین دو بار تو روز حداکثر !

 زیاده روی کردیم؟

اره دیگه:-| ولی چاره ای نداشتیم.

بعضی وقتا هیچی جلو نمیره! گیر کردیم تو گِل و هرچی گاز میدیم نمیریم جلو!

من تو این موارد ، که شرایط بحرانیه نمی دونم چرا شوخ طبع میشم :-| 

داشتیم کافئین قورت میدادیم یهو یاد یه خاطره با مزه افتادم .

 از اول که شروع کردم با این جمله بود که : "بچه ها یه چیز با مزه بگم "

از جمله اول از خنده مرده بودن بچه ها ،هی که جلو میرفتم بدتر میشد :-)

خلاصه که قهوه که می خوردن یا می رفت تو نایشون و سرفه میکردن بعد انقد قرمز میشد که باز بیش تر میخندیدیم حالا خودشم می خندیدا که این خنده دار تر بود:-)،یا اینکه تا میومدن قهوه رو بخورن همون لحظه که هنوز دهنشون از لیوان جدا نشده بود خنده رو میزدن و خودتون می تونین تصور کنین چی میشد:-))

جالب اینکه دستمال کاغذی هم تو جیب هیچ کدوممون نبود :-)

خلاصه که بعد از اون خنده ها و گنده کاریا ، سر گروه گفت بابا خدا خفتون کنه نگا پلیور نازنینم چی شد :-)) پلیورشم قرمز بود حالا!!:-)

بعدم فرمان پاشین و دیر شد و پیش به سوی پیدا کردن راه حل ،صادر میکرد.

میگفت پیش به سوی .. ولی نه خودش باورش داشت نه ما.

امروز تاریخ زدم تو تقویمم درست دوازده روزه اوضاع ما همینه!

هرچی به این در و اون در زدیم نشد !

واقعا زدیما نه اینکه تنبلی کردیم ، نه، ولی نشد !

دقیقه های اخر من سرم تو گوشیم بود و داشتم گروه جدید دوستامو که بهش دعوت شده بودم تا برای دوستمون تولد بگیریم میدیدم و پیام شرکت کردنمو فرستادم ، میم سرش رو میز بود و چشماشو بسته بود، الف میزد تو سرش بابت کشیک امشبش !

نون داشت جمع میکرد بره!

ه در حالیکه تکیه داده بود به صندلی ، خیره شده بود به سقف.

سه نفر دیگمونم زودتر رفتن.

باید بگم که در اوج نا امیدی داشتم به یه دوست دیگم امید میدادم:-) 

با یکی دیگه ام تو مشهد برنامه می چیدیم تا ببینمش اونجا  :-)

 

اخرین لیوان قهوه رو تلخ خوردیم و کنار هم بودن و شکست چندباره خوردن رو به پایان رسوندیم


نمی خوام بنالم که خستم ! (ولی هستم)

چون هرچی بیشتر بگم اوضاع بدتر میشه ! فقط دارم سعی میکنم  یه ذره امید باقی مانده رو زیادش کنم تا بازم فردا  از اول شروع کنم.


 تو ماشین که داشتم به  یکی از اهنگای machine gun kelly گوش می کردم مطمئن بودم که امروز رو  یه طور دیگه ای به خاطر میسپارمش.