Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

عموی من پزشکه ، تخصصش داخلیه و فوق تخصصش گوارش ...
چن روز پیش بود که دعوتم کرد بیمارستان خودشون تا برم مریضای این بخش و ببینم  منم که از کلاس درس اومده بودم خیلی مشتاق بودم تا با چشم خودم مثلا دستگاه اندوسکوپی و ببینم!!
همین طوری کنجکاو روپوشمو پوشیدم و با عموم رفتیم  تو !
یکی یکی که تختا رو رد میکرد بیش تر به سختیه این بخش پی می بردم :-(
بعضی مریضا به شدت بدحال بودن !!بعضیام به قول خودشون دوره خوبشون بود !
بعضیا مرخص شدن وقبل اینکه برن کلی سوال از عموم می کردن و اونم با حوصله جوابشونو میداد!!!
دو ساعت تقریبا ویزیت مریضا تموم شده بود که عموم گفت بریم اتاقم باید مریضای دیگمم ویزیت کنم !
منم که تا اینجا بدم نیومده بود باهاش رفتم !
یه مورد اسیت بود که البته عموم میگفت مشکل خاصی نیست، ولی من این دق کردن و از نزدیک دیدم و انجام دادم! مریض خیلی بد حال نبود ولی خب یه سری نکات و عموم بش می گفت اونم هی میگفت چشم، چشم:-) اخرم نسخه رو گرفت و رفت ! شد بیست و پنج تا مریض!
در کل بخوام بگم مشکلات معده اکثر ویزیتای عموم بود یعنی حدود شانزده نفر !!
اون چیزیم که جالب بود واسه خودم و نیاز به تامل داشت سه تا بیماری بودن که به خاطر استرس مریض شده بودن و با اینکه سه بار دیگم اومده بودن و وضعشون اونطور که عموم میگفت بهتر شده بود ولی هنوز خوبِ خوب نشده بودند!!
با تمام اون چیزی که تا این جا گفتم به اضافه سه تا مریض اورژانس بد حال که واقعا کنترلشون سخت بود 
از گوارش خوشم نیومد یعنی راستش اصلا تو خودم نمیبینم که ادامه ی راهم باشه:-))
اینو به عموم نگفتم البته:-))
دستگاه اندوسکوپی رو هم دیدم:-)))))
الان یه ماهیه که من شدم طرف دار بکمن ....
میشه از همون موقعی که تو اون کافه کتاب خوشگله سر پا خوندمش کتابشو ،.....
مردی به نام اوه!!!
از همون اوایلش که خوندم غرق شدم توش و اصلا نفهمیدم سی دقیقه سر پا رو همون قفسه ،پنجاه  صفحه خوندم !!
بعد که سرمو بلند کردم ساعت دیواری بامزه نصب شده رو دیدم !!
دیرم شده بود
سریع کتابو خریدم و با یه نقش برجسته ای که قبلا سفارششو داده بودم اومدم بیرون!!
بدو بدو می رفتم خیابونو تا برسم به محل قرار !!
یکی از افراد گروه نزدیک ترین محل و پرسیده بود و منم همونجا که نزدیکم بود قرار گذاشتم!!
قرار بود یه مقاله بم بده !!و یه موسسه زبان المانیم بم معرفی کنه!
من الان یه شش ماهی هست که عادت کردم هر وقت خریدم کمه پلاستیک نگیرم !!
نقش برجسته رو که تو روزنامه پیچیده بودن گذاشتم تو کیف ولی واسه کتاب جا نبود ! از طرفیم بدم نمیومد دستم بگیرمش !! ولی بعد که مجبور شدم کتاب به دست بدوم خودم کلی خندم گرفته بود و کاش یکی بود تو اون حالت ازم عکس می گرفت!!
وقتی رسیدم ، یه ربعی بود منتظر بود!
منم گفتم شرمنده اونم مقاله رو کاور شده بهم داد و تا کتاب و دستم دید گفت میشه ببینمش منم دادم کتابو ولی بعدش پیشنهاد قرض کردنش تک تک سلولای قلبمو  به لرزه در اورد 
فک کنم از قیافم معلوم بود که نمیخوام بدمش که فورا گفت تا فردا بت می دم !
اینو که گفت دلم نیومد ندم و بهش دادم
اونم فرداش بهم داد !!
اون روز وقتی رسیدم خونه خیلی خیلی خسته بودم 
رو تختم دراز کشیده بودم که جلد ابی کتاب رو با گوشه چشمم دیدم و حواسم بود که رو جلد اولش مثه همیشه ننوشتم از کجا و کی!:-)
رفتم و برش داشتم!
تا صفحه اول و باز کردم واسه نوشتن ،دیدم نوشته :
از طرف" د "داده شد به" ک "و "ک" تا صبح بیدار ماند و این کتاب بسیار بسیار جالب را در تاریخ فلان خواند
متشکرم:-)
بستم و گذاشتمش رو میز بعد از لبخند زدن:-) 

من ادمیم با تایپ کلمات فینگیلیش که البته که کارم درست نیست و باید فارسی رو پاس بدارم ولی نمی دونم چرا همش میره رو حروف انگلیسی !!!
جالبیش تو اینه که کنار ادمای شاهنامه خوان لذت های بسیاری است ولی حرف زدن باهاشونو و تایپ کردن براشون با موبایل کار بس سختی است!!!! 
بسیار بسیار سخت تر اینکه هم رشته ایت هم باشن بعد درس خونم باشن:-)
از اون سخت تر میشه وقتایی که تو باهاشون تو کتابخونه میشینی و اونا دیگه واقعا موقع درس خوندن  از بعد مکان و زمان دورن :-))؛؛
از همه اینا سخت ترش بحث باهاشون !!! 
هیچ وقت نباید جلوشون بگی فلان کتاب و خوندم چون بهت کتابایی و معرفی میکنن که وقتی اقدام به خریدشون می کنی احساس می کنی هر چی رمان تا حالا خوندی باید به یه ترتیب و شیوه ی دیگه ای می خوندی !
تمام اینا رو با من موطلایی بی خیال در نظر بگیرین !!
چقد این دوستم حرص میخوره:-)))))
من ادمی دلْ تنگی نیستم!!! 
یه دوره ای بود که چیزیو قبول کردم که می دونستم از پسش بر نمیام ولی ترسیدم بگم ! ترسیدم بروز بدم !! اینجوری بود که من افتادم تو یه راه و دیگه روزگار منو تو راه جلو برد طوری که عکس العملای من در جا رخ می داد و تمام روح و روانم و درگیر می کرد!! یه جوری که اگه اولش می گفتم وا! چرا؟ بعد از یه مدت می گفتم وایییی!! چرا؟ 
این روزگار یه جوری برد منو جلو که  نفهمیدم فقط و فقط دارم  در واقع به خودم صدمه می زنم!
من کر شدم ! کور شدم! عصبی شدم! له شدم حتی !! ولی بازم روزگار منو برد جلو!! دکمه ی ارادم کار نمی کرد !! که یه جا وایسم و بگم بسه!! تموم ،من نمی تونم!
روزگار با من بد نکرد خودم بلایی سر خودم اوردم که تا چند وقت به معرفی خود جدیدم زمان نیاز داشتم ولی وقت نبود !!!
سرعت ، عجله، جوانی، خامی و خلاصه تمام حسای  این شکلی نذاشت یه جا وایسم یه دقیقه فکر کنم!!
من غرق وجود خودم شدم !
غرق احمقانه ترین فکرای خودم!!
غرق واژه های افسانه ای و به عنوانی مسخره تو دنیای واقعی!!!
.
.
.
.
.
.
.



این چیزی بود که من دو ماه پیش رو یه برگه نوشتم و گذاشتم لای کتاب کیمیاگر و  بعد یادم رفت برش دارم و !دادمش به "ک" که بخونه!!
کتاب و که بهم پس داد پست کاغذ که سفید نوشته بود:
کنجکاوی اونقدی بهم فشار اورد که نتونستم جلو خودمو بگیرم و با عرض معذرت همشو خوندم:-) رفیق نبینم خودکارت رو کاغذ یه طوری نا امید حرکت کنه ! تو لیاقتت از اونی که فک می کنی خیلی بالاتره !!
اخرشم نوشته بود:
عمق نا امیدیه متنتو با همه وجودم گرفتم و امیدوارم هیچ وقت دیگه همچین باری نیاد رو شونهات....
پ.ن: ١. اگه منم بودم می خوندمش:-)))
         ٢. این رفیقم اینجوریشو نشون نداده بود:-)))
الان ساعت یازدس و من فردا صب ساعت یازده امتحان دارم!
درسشم از اون درساس که خب اوایل که تازه وارد بودم فک می کردم خیلی دوست دارم و حتما شغل ایندم اگه خدا بخواد تو همین فیلده ولی خب قلب یه جوریه که تو هر چی بهش نزدیک تر میشی اون تو رو گیج تر میکنه !!
خلاصه که از این پانزده تا مبحثی فعلا تئوریشو بلدم باید بگم همشون بهم ربط دارن و اصن این نزدیکی بیش از حدشونو که حس خوبی بهم نمیده !!
البته کم لطفی نباید بکنم چون به نظر میاد که جزو معدود درسایی که حساب کتاب پشتشه و یه فشاری و حجمی توش حساب میشه:-) 
به هر حال که احتمال میدم که این درس بره کنار کلیه!!!
پ.ن: جدیدا خیلی بی خیال شدم ، خیلی بیش تر بی تفاوت شاید دلایل زیادی دست به دست هم دادن تا اینجوری بشم 
ولی الان واقعا حالم بهتره خیلی زیاد بهتر !:-)
دیدین بعضی رفتارا شما رو به خنده میندازه؟:-)))
عجیبه واقعا که خندم میگیره وقتی یه نفر یه دقیقه تو عصبانیت یه چیزی میگه بعد یه مدت ساکته ولی تو داری میشنوی که زیر لب بد و بیراه میگه ،بعد این حالتم میگذره یه دفعه می بینی اروم شد !!
بعد سکوت ِو سکوت ِتا اینکه دوباره شرو میکنه به حرف زدن و نصف حرفاش با قبلیا فرق داره!!:-)
همه اینا رو که فرض کردید ، بعد فک کنید رفتار شما چی میتونه باشه؟!:-)
من اینطوریم: 
در حالیکه خسته از بحث کردن قبلیم دیگه واسم مهم نیس وقتی داره دوباره حرف میزنه و فقط خندم میگیره:-)))
پ.ن: بعضی وقتا دوس نداریم  بپیذیریم واقعیت و خطا هامونو من میگم اکی نپذیر ولی دفعه دوم سکوت کن لازم نیست چیزی بگی بشین با خیال راحت قهوه تو بخور
:-)))))
نامبرده در کمبود خواب غرق شده !:-)
اینطوریه که منِ جوونِ جامعه هر روز بعد هر کلاس دو تا لیوان قهوه می خورم اونم تلخ !! استراتژیمم تو اثرشه :-) به نظرم وقتی تلخ می خورمش تا اخر روز مجبورم اون مزه تلخ تهشو تو دهنم تحمل کنم و همین قدرت خواب و خنثی میکنه و من پیروز میشم:-)
حالا تو جواب یه سوال که اخه چرا همچین می کنی باید بگم 
نامبرده هم کلاس باید بره هم امتحان داره هم کارای تحقیقش رو باید انجام بده که یکی پس از دیگری پوستش رو کنده:-)
امروز ، با تمام سختیش روز من بود !
از اول صب که پاشدم دنبال پلاک فرد بودم تا خودمو برسونم به بیمارستان واسه دیدن اقای دکتر !! اول صب تو تهران معمولا اینجوری شرو میشه:-)
بعد اون یه غلط توی برگه ها پیدا کردم و قبل تحویل باید درستش میکردم  ولی دیر جنبیدم و دکتر اومد بالا سرم منم با عجله خودکارمو در اوردم و غافل از تموم شدنش یهویی دیدم دکتر خودکار و گرفته جلوم و با یه لبخند داره تعارف میزنه منم از خدا خواسته برا اینکه مجبور نشم کیفمو تو بیمارستان چپه کنم برای یه خودکار ،سریع گرفتمش و بعدم برگه ها رو تحویل دادم   ولی اخرش خودکار مال خودم شد:-) ،بعد اون رفتم کتابخونه که مثل همیشه شلوغ بود و همون کنار پنجره جایی بود بس دلپذیر که خوب جون میداد برای درس خوندن !!
عادت نامبرده تو دراز کردن پاها روی صندلی روبه رو ،ترک نشدنیه!!
الان اخرش بعد ترافیک لعنتیه همیشگی من موندم و اریتمی قلب و هاریسون و سیسیل :-)
بعد از گرفتن اخرین عکس با خودم گفتم که اخه چی میشد بری عکاسی بخونی!!
بدون شک اگه یه بار دیگه برگردم به سال دوم دبیرستان هنر رو به عنوان رشته تحصیلیم انتخاب می کنم و قطعا تو دو راهی سینما و عکاسی می مونم!!!
حالا الان هر چی می گذره حس خریت انتخاب رشته تجربی بیش تر اذیتم میکنه:-) 
بودن با دوستای عکاسمم این حسمو بیش تر میکنه!!!
اگه هنوزم روزنه ای ببینم بعید نیس برم تو اون خط !!!!!!!
اونقدری امشب عجیب شدم که حدود نود تا عکس با دوربین جدیدم گرفتم و هنوز دلم خنک نشده که نشده:-)
اونقدری صدای اهنگم بلنده که خودم باورم نمیشه که گوشام چه جوری دارن منو امشب تحمل می کنن با این صدا!!!:) 
تو مرز دیوونگی باید چه کرد؟!
تازه الان باید تا فرودگاه امام هم رانندگی کنم!
١.من یه دوست دارم که فلش اهنگاشو همه جا با خودش میبره، یعنی مثلا وقتی قراره با ماشین من جایی بریم فلششو میاره تا اهنگاشو گوش بده!:-) 
این رفتار برای یه ادمی که اولین بار با چنین فردی بخواد بره بیرون احتمالا مورد پسند نیست و شایدم ناراحت بشه ولی واسه منی که سه سال باهاش دوستم تبدیل به عادتِ دوستی شده :-)
حالا محتویات فلش پنجاه تا اهنگ خارجی از اید شراین و مایکل جکسون و گروه مارون و انریکه و ...است ولی خب هیچ وقت اهنگاش تکراری نمیشه !!
٢.بابا ماشین جدید و گرفته و ماشین بابا چن وقتیه دست منه بعد ماشین من دست خواهرمه و ماشین مامان دست برادرم
واقعا خر تو خره :-)یه مشت کلید که هرکدوم یه طرفن تازه جا پارک محدوده یعنی میشه چهار ماشین با سه تا جای پارک که البته با توجه به نو بودن ماشین بابا باید بگم دعوا بین دو تا جای پارکه، اینکه شده چرخشی یعنی هر شب یکی باید ماشینشو بیرون بذاره ، بعد از طرف دیگم داریم فک می کنیم کدومو بفروشیم که باز سر اونم دعواست یکی میگه زانتیا رو بفروشیم اون یکی میگه دو تا ٢٠٦ و بفروشیم بعد امروز بابا میگه یکی از ٢٠٦ رو بفروشیم !!
خلاصه که موضوع تو خونه ما الان سر همیناست 
٣. خواهرم داره فردا شب میره و غمه که تو وجود منه:-(
٤. ایلس و دادم و از نتیجه بسی راضیم:-)))
٥. اینکه من تو یه روز دو تا تئاتر رفتم باورش اصلن سخت نیس ولی نمی دونم تعجبش تو چی بود که " ک" گفت چه خبره؟!!!! :-)
٦. در حالیکه که پولم رو به اتمام بود راضی به دادن صد تومن  برای تئاتر سی شدم:-)))
٧. دوباره داره دوره های سخت میرسه 
احتیاج به خلوت و اماده شدن هست:-)
٨.این چن روز اونقدری بیرون و مهمونی رفتم که دیگه از جمعه که خواهرم نیس هیح عذری ندارم :-)))
٩. میشه گفت دلم سبک شد نه مغزم:-)
"ف" در حالی پیش من اومد که غرق در نا امیدی بود و از دور می تونستی عمق ناامیدیشو تشخیص بدی !!
این جور ادما با روحیه ی هیچ کسی سازگار نیستن یعنی هیچ کس اشتیاق زیادی برای هم صحبتی باهاشون نداره ولی خوب وقتی ازت کمک می خوان نمی تونی بگی نه!! اونقدری مظلومانه میگن که روح ادمو قلقلک می دن حالا شدت این قلقلک بستگی به میزان توجهت به اون فرد داره.
"ف" از اون کسایی که تو حافظه کوتاه و بلند مدت هیچ گونه رفتارِ ناشایستی ازش پیدا نمی کنم  و مطمئنم که از اونایی نیست که ادم بگه بی خیالش! این ادما کمن دور من ولی خدا رو شکر هستن:-)
من هیچ وقت محلِ قرار و تعیین نمی کنم مگر تو مواردی مثل این مورد که طرف مقابلم قدرت انتخاب تو اون شرایط و نداره ! 
محل قرار شد شهر کتاب جدیدی که نزدیک من و ف باز شده بود ! من تا حالا نرفته بودم ولی ف رفته بود و میگفت کافی شاپش خیلی خوبه.
چهره به چهره حرف زدن مخصوصا تو شرایط جدی برای من خیلی سخته چون حالت جدی برام خیلی مفهوم نداره ولی مجبور بودم اجزای صورتمو هماهنگ با هم کنترل کنم تا کار دستم ندن.
من گوش دادم و گوش دادم ولی راستش دلم تو یه لحظه می خواست بزنم تو صورتش تا از خواب و رویا پاشه ! 
خواب و رویایی که تبدیل شده بود به کابوسِ این روزگارش! 
مشکل از یه نقطه شروع شده بود و تا یه جاهایی کشیده شده بود که حالا حالا ها به نظر می رسید  تمومی نداره و نداره!
من تو این مواقع دهنم قفل میشه و نمی دونم چی بگم ! ولی تنها راه حل ذهنمو بهش گفتم و شربت سکنجبینمو با نی تا ته خوردم و اونم یه کم از قهوه اش خورد، بعد اون شاید حس کرد از اول باید یه کار دیگه میکرده و خیلی اماده بلند شد  و خداحافظی کرد ! 
شاید قضیه از اول از دید اون اشتباه بود و شاید واقعا اشتباه بود ولی چیزی که من بهش گفتم اینکه: 
ادم باید تصمیم بگیره و قاطع باشه که یا ولش کنه یا انجامش بده بدبختی با شک لعنتیه:-))
پ.ن: حرف زیاده، اونی که کمه عمله!!