Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

جالبیش این جاست:
من بعد امتحان اخر کمبود خواب داشتم که خوب چیز عادیه..
اونچه که عجیبه اینکه من یه روز کلا فرصت داشتم.. 
فرصت اندکیه ... من نمی دونم چرا اون یه روز به جای خوابیدن تا هفت صبح فردا هی رفتم بیرون و بیرون.. درک نکردم که چرا تو ماشین بزن و برقص راه انداختم و انرژی باقی ماندمو کردم صفر و من دیگه روی حالت اخطار نبودم .. در واقع به کل خاموش کردم....
قرارم بیستم شهریور بود همون جای سابق با افراد گروه بود .. تو این مدت ولش نکرده بودم ولی من فقط با یه ایمیل اختصاصی کار میکردم که این در واقع تا پایان امتحانات بود ولی بعد اون جلسات حضوری و ازمایشا شرو شد و تا همین امروز فقط درگیر یه نتیجه بودم ... خطاهای ازمایش خیلی زیاده .خسته کننده ترین موردش همین خطاهاست... تمام مشکل اینکه الان چشم امید به نتیجه ازمایش منه یعنی اونقد باید دقیق باشم که پلکام اضافه نزنه!!!!!:-)
 خلاصه فشار روم  بیش تر شده...
مامان میگه زیر چشمام سیاه شده... چشمام قرمزه ... اون حرص سلامتی منو میخوره..
من تو فکر دانشگاه فلان کشور و جوابشون و ازمایشام...
با این همه من هر روز میرم پیش دو تا استاد مورد علاقم و هنوزم وایمیستم ساعت ها و ساعت ها تا بیش تر لمس کنم رشتمو...
هر روز عکس میگیرم از همه چیزای خیابون.. از راه ها ،از ماشینا ، از ترافیک:-)، از لحظات خنده ها ، از درختا ، از گلا ، طبیعت بیچاره ی شهر و یه عالمه اتفاق و اتفاق...
بعد همه اینا شاید بالکن خونه و گلای مامان ساعت یازده شب بهترین جای دنیاست برام.....
ببین با همه اینا من هنوز زندم ... 
هنوز چشمام خوب کار می کنن...
هنوز می شنوم...
هنوز دویدن صبحگاهیمو حفظ کردم...
هنوز خیلیا رو دارم که تو لیست بهترینان برام...
هنوز دل گُندم...
هنوز اعتقادم رو مهربون بودنه...
من خستم ولی تو ظاهر ،هنوز  باطنم علامت ایست و نشون نداده..


اینا خیلی خوبه مگه نه؟؟؟:-)
پ.ن؛ به نظرتون کتاب بنی ادم از محمود دولت ابادی عالیه نه؟
پ.ن: دارم میرم مشهد به یاد همه کسایی که اینجا رو می خونن هستم ... حتما همینم به خود امام رضا میگم:-)
 


می خوام بگم از یه روزی که اتفاق خوبی برام نیفتاد:
من روز قبل امتحان پاتولوژی حدود ساعتای دو ونیم خیلی خیلی حالم بد شد !! در اون حدی که اصلا نمی تونستم نفس بکشم ..
تو کتابخونه کنار میم بودم.
میم دو سال بزرگتره منه و تا حالمو دید اومدم سمتم !!
باور نکردنی بود برام که به خاطر یه امتحان اونجوری بشم.
میم ، اشاره کرد به ک که بیا .
ک دستمو گرفت و بردم بیرون .. 
من سرفه هامو با نهایت قدرت تو کتابخونه قورت میدادم!!!!:-)
ولی وقتی رفتیم بیرون من دیگه نتونستم وقتی که یه کم دور شدیم دیگه افتادم !! قدرت راه رفتنم نداشتم دیگه!!
ک در حد گریه بود !!
اصلا نمی تونستم جوابشو بدم!!
بدو بدو رفت سرپرستار و صدا کرد اونقد هول شده بود که سرپرستار فک کرد دیگه تموم کردم:-)))
اومدن بالا سرم.. من حتی غش نکردم ولی نفس تنگی شدید و تپش قلب علائم خوبی نبودن 
سرپرستار وقتی منو دید اصلا سعی نکرد مجبورم کنه پاشم فقط بهم می گفت اروم باش!! سعی کن به خودت مسلط شی یه دسمو اون گرفته بود دست دیگمو ک...
یه ربع بعد اروم تر بودم 
هنوز قلبم تند تند میزد .. 
سر پرستار بهم گفت افرین سعی کن اروم باشی..
بعد اونم ،بلند شدم ببردم پایین ..
رفتم نشستم رو تخت خالی اتاق خالی دویست و شش .. فشارمو گرفتن و بعدم اب بهم دادن .. خوب بودم دیگه این موقع، کلا چهل و پنج دقیقه تو این حالت بودم ... 
استرس زیاد اینجوریم کرده بود.. من تمام مباحث و خونده بودم ولی حدود ساعت دو ونیم یعنی همون موقع که حالم بد شد اتفاقی که افتاد این بود که من از اول صب داشتم مباحث و مرور می کردم و میومدم جلو ولی یه مبحث منو گیر انداخت !! به شدت گیر انداخت .. زمان داشت میرفت و من همونجوری گیر بودم... همه چیز به هم ریخت .. ریزْ ریزِ محاسباتم برای زمان بهم ریخت .. فشار اونقد روم زیاد شد که تهش اونجوری شدم..
اون لحظه خیلی سعی کردم خودمو اروم کنم ولی روند اون اتفاق از من  جلوتر افتاد..
سر پرستار بهم اصرار کرد که دیگه چیزی نخونم..
گوش ندادم ..
میم اومده بود پشت در .. 
میدونین میم همونیه که رو کفشش کاپوچینو مو ریختم :-)
بهم گفت برو خونه دیگه نمون ..
گوش ندادم بازم و گفتم من یه سر میرم بیرون باز میام ..
رفتم و برگشتم سر همون تیکه ..
حالم بد نشد دیگه ، دستام دیگه نمی لرزیدند .. 
سرعتم یه کم بیش تر شد اون مبحث تموم شد ولی من تو سال های اینده قطعا واسه اون قسمت همیشه یه ذهنیت دارم و یه برچسب به اون درس زدم!! 

همین الان جوونیو تصور کنید که به همراه  اول بدهکاره و خطش یه طرفس:-)) 

فردا ساعت یازده امتحانم  داره  ، امتحانشم سخته!!

بعلاوه ی اینکه تو یه اتاقی نشسته که خیلی نا مرتب و کثیفه:-)))

مغزشم دیگه ظرفیت حفظ کردن هیچ نوع ضایعه ای رو نداره!!

......



می دونین بعضی ادما سعی میکنن اعتماد به نفس جور کنن!
جملم شاید خیلی خیلی عجیب غریب باشه .. ولی بعضی ادما واقعیتشون به وجود یکی دیگس .. مثلا دوست دارن تو یه چیزی بگی که به دلشون بشینه و بعد اعتماد به نفس بگیرن و بعد اون هذیان  گوییا شروع میشه !!!
بعضی وقتا وظیفت میشه گفتن کلمات و جملاتی که اونا رو دل خوش کنه..!
مثلا اگه حتی یه انتقاد کوچولو هم بکنی عصبانی می  شن!!!
نمی خوام لقب خاصی بهشون بدم یا برچسب بزنم بهشون ولی خب زندگی این ادما یه جور وحشتناکی میگذره به نطرم نه؟
پ.ن: یه وقتیایی میشه که ترجیح بدی کل رندگیت خواب باشی!!:)))
گفته بودم که میرم بیمارستان بخش داخلی کلینیک غدد ، امروزم باز از پله رفتم بالا تا برسم به اتاق دکتر . تو گذر از بین اون همه بیمار بعضی اوقات فکر می کنم چرا من نباید این جا باشم یعنی جایی که دوست دارم؟!
بعد به جاش باید دوازده ساعت  برم کتابخونه و پاتولوژی بخونم !! درحالیکه من اصلا هیچ علاقه ای بهش ندارم. البته که درسه مهمیه ولی نمی دونم چرا هر چی مهمه سخته!!
چرا مهمه اسون نداریم ما؟؟
به دنبال مستمر نشستن پای درس پاتولوژی و تنبلانه خواندنش :-)اکمبود کلینیک غدد رو تو اوج افسردگی ناشی از خواندن ضایعات پوستی حس کردم و تو لحظه ای که پای احساسات بیاد وسط ادم دیگه نمیتونه تحمل کنه که منم نکردم!! اگه می تونستم دوان دوان میرفتم ولی حیف که تو کتابخونه بود و بعدم راهرو و مستقیم اتاق بیمارا !!! این بود که اهسته رفتم :-)
می دونین پله بالا رفتن یکی از چالش های زندگیه منه یعنی میشه گفت واسه کی نیست ؟!!! چون اگه نبود قطعا بشر به فکر اسانسور نمیفتاد ولی اینو باید بگم که تو بخش داخلی اصلا اسانسور معینشو واسه ادما از دست داده برا همینم تردد از پله اصلا تو این بخش کار عجیبی نیست!! این جمله مال اون انترن محترمیه که دفعه اول منو اورد اینجا واسه معرفی کلینیک و اساتید ... (یادته؟)
خب اینکه یه طبقه بالا بیای و دکتر و استاد محترمتو ببینی که در حال ویزیت سر پایی هستن انقد تو رو هیجان زده میکنه که دوان دوان به سمتش میری چون کنجکاوی !!
دکتر مشغول بررسی و تجویز و توضیحه توام با عشق داری گوش میدی .... بعدم که چشمش تو چشمت میفته اروم با یه لبخند سرتو تکون میدی به نشونه ی سلام و میدونی که بعد از ویزیت بت میگه " سلام. دکتر جوان:-)"
این اقای دکتری که میگم همونی بودن که من پیششون می رفتم و به من خیلی کمک کردن:-)
شاید اگه دست خودم بود کشیک وایمیستادم اونجا و هی کشیک و کشیک... حیف که نمیشه.. ولی بالاخره یه روزی میرسه که من برسم به اینی که می خوام..
من حالم اینطوری عوض شد ، بهتر شد .. واسه همینم بود که برگشتم کتابخونه تا ضایعات پوستی و تموم کنم...
پ.ن : از همه اونایی که تو خصوصی بابت نامه بهم کمک کردن خیلی خیلی ممنونم:-)

میشه به من یه کمکی کنید؟


اگه شما بخواید یه نامه به یک هم اتاقی  بنویسید که اهل یه کشور دیگس چی می نویسید؟ یعنی مثلا بگید چه جوری شروع میکنید و چی مینویسید توش؟


دقیق تر بگم :

فک کنید میخواید برید ادامه تحصیل یه کشور دیگه و اونجا در یک خونه هم خونه ای دارید که بیگانس در واقع !


خلاصه که شدیدا به کمک نیاز دارم:-))

این چند روز هی خواستم بنویسم ، هی خواستم بنویسم!
نوشتم ! همه جا غیر این جا !!!
دلیلش چیه؟
خوب چند تا دلیل داشت ولی مهم ترینش این بود که یه حس مزخرف به من غلبه کرده بود و باعث شده بود همش راجع اون بنویسم !! تمام نوشته هام با اون حس بود فقط همون حس!!
از یکنواختی متنفرم !!! از اینکه تو یه حس گیر کنم متنفرم!! 
ولی تو این مدت تو این حسه گیر کرده بودم!!
تا اینکه یه روز صب تصمیم گرفتم کم رنگ ترش کنم !! کم رنگ و کم رنگ تر !!
من عادتم تهاجمیه برای همینم هست که با کم کم ، کنار نمیام!! ولی مجبور بودم کنار بیام و اومدم:-)
شاید جالب باشه که بگم اصلا فرایندشو نمی دونم یعنی اصلا روند کم کم و نفهمیدم...
نمیشه به پای امتحان داشتن گذاشت ! چون وضع و بدتر میکنه ولی خب تهش اینکه بدون اینکه روندشو بدونم کم رنگ تر شد ! ولی باید بگم که کاملا از بین نرفته:-) ولی بابت کم رنگ تر شدنش خوشحالم .
این طوری شد که گفتم به مناسبت کم رنگ تر شدن این حس این جا بنویسم !! چون این جا برام خیلی مهمه:-)
پ.ن: ١.من هنوز امتحان دارم ، البته فقط یه امتحان دیگه مونده که اونم نوزدهم باید بدم !! 
تو ذهنم غوغاست چون این اخریه سخت ترینشه!!
٢. بعضی اوقات شده از فشار زیاد خودتونو بزنین به بی خیالی؟:-)

امروز یعنی ١شهریور ضمن گردش در بیمارستان و تبریک گفتن به استاد  مورد علاقم:-)! 
یه گند کاریم کردم!!!
راستش من فراری شدم از یه نفر و همه تو فکر اشتیِ ما. این طوری که دعوا خیلی خیلی الکی شروع شد و خلاصه انقدری کشش دادیم که رسید به اینجا که هیچ روی دیدن همدیگه رو نداشتیم!!!
من کلا بی خبرم از رفقا ! درسته کنار دستشون درس می خونم و هر روز بهشون سلام می کنم ولی سر یه قضیه ای اعصابم خورده و در عین حال امتحان فارماکولوژی دیوونم کرده بس که شبیه همن و هی قاطی میشن با هم !!!! بی خبر بودن من باعث شد که اونام از فرصت استفاده کنن !
حالا چطور ؟!!!
امروز منی که راس ساعت پنج بعد از ظهر عادت دارم برم بیسکویت و کاپوچینو مو بخورم ، بی خبر از همه جا سورپرایز شدم اونم با اونی که باهاش مشکل داشتم !! اون در واقع منو شرمنده کرد و من از روی نمی دونم حرص یا خوشحالی لیوانم افتاد رو کفشش !!! 
تا حالا پیش نیومده بود برام که مثل تو فیلما تو حالت سورپرایزی لیوانی یا چیزی از دستم بیفته ولی این دفعه افتاد !!
حسش حس جالبیه:-)))))
تهش با گندی که من زدم مجبور شدم هم معذرت خواهی کنم هم شرمنده بشم...
هرچند که شروع کننده من نبودم و حتی ادامه دهنده هم من نبودم ولی تهش شرمنده شدم دیگه !!
البته طرف مقابلم کفشش مشکی بود و از اون پسر باحالا که همونجا تو حیاط بیمارستان کفششو گرفت زیر اب شلنگ و با خنده به منی که از بالا بهش نگاه میکردم نگا میکرد!!!
حالا الان اوضاع بهتر میشه و بهتر ولی امان از فکر و خیال من!!
پ.ن : خیلی بی ربط وار بگم که یه سری بچه های ترم بالایی فارماکو رو افتادن و به ما التماس که ما امروز امتحان داشتیم و فقط دو روز وقت داریم و امتحانم نه صبحه و....
تهش چی خواستن؟
به ما برسونید و دستتونو باز بذارین در عوض مام سوالای کش رفته از ریه و روماتو و فارما دو رو بهتون میدیم:-))
دوران پزشکی ما همین جور جذاب جذاب داره میگذره:-))
اینطوری شد که خانواده رفتن مسافرت و من موندم تنهای تنها...
نه اینکه ناراحت باشم نه! اتفاقا برای مامانم خوشحالم که بالاخره رفت مسافرت:-)
راستش مامان من خیلی شیطونه یعنی از وقتی که داداشمم دانشجو شد دیگه یه لحظه هم تحمل خونه و پخت وپز و نداره برای همین همش بیرونه یا تنهایی یا با دوستاش الانا که البته من امتحان دارم و داداشم خلاص شده نسبتا ،با هم بیرونن البته گاهی هم پیش میاد که من بلیت تئاتر یا سینما میگیرم و خلاصه بابام از یه جایی بهمون می پیونده و میریم خوش گذرانی به صرف یه تئاتر یا یه فیلم:-))))
همین شنبه بود مثلا که رفتیم کنسرت نمایش "سی" که واقعا فوق العاده بود.... (این جا تموم)
الانا فرجه امتحان فارماکولوژی یا همون دارو شناسیه که من یکی درمیون با استاد درس و خوندم مثلا پنی سیلینا رو تا یه جا خوندم نصفه نیمه بعد رفتم یه گروه دارویی دیگه رو خوندم و الان اون نصفه و این نصفه شده مکافات درست همون چیزی شد که "ک" و"میم" بهم گفتن ولی باید یه چیزی رو فهمید اونم اینکه داغون یا غیر اون باید جمع کنم درس و ....( اینم تموم)
امروز درواقع اولین روزیه که نرفتم کتابخونه یعنی همیشه من یک ساعتم شده می رفتم کتابخونه چون عاشق بیمارستان و کلاس دکتر " چ" بودم .. البته جریان لطف ایشون به خودمو بعدا مفصل خواهم گفت فعلا تو همین حد بگم که تمامی کیس های قلب و دیدم و الان استاد بهم میگه شرح حال بگیر و حدس بزن چیه !!! البته به من میگن حدس بزن چون هنوز وارد بیمارستان به طور رسمی نشدم ولی خب کلی اعتماد به نفسم رفته بالا...(این یکیم تموم)
الان پنج جلسه از چهارده جلسه رو خوندم ولی بدن درد داره میکشتم ومن اصلا دلیلشو نمی دونم!!!!!
از صب با بدن درد بیدار شدم در واقع ،و وقتی مامان زنگ زد نگفتم بهش که بدنم درد میکنه !! 
در حال حاضرم با کش و قوس زندم:-)))
پ.ن: من الان حالم خیلی خوبه شاید قبلنا خوب نبودم و ناراحت ولی الان فهمیدم که چه خر بودم که الکی اون روزا رو از دست دادم
دیگه خریت یه جایی باید تموم شه!!!:-)
و من دیگه اجازه نمی دم و نخواهم داد که تکرار شه:-)
سلام کردن به ادمای متواضع عجب حالی داره!!
یادم نمیاد که چیزی شبیه این حال و قبلا تجربه کرده باشم!!!!:-))
...... 
پ.ن: ١.میشه لطفا برام دعا کنید ! برای چیزی که تو زندگیم مهمه ، یه اتفاق و شایدم یه تصمیم..
٢. جمعه که عمل پیوند قلب عالی انجام شد و الانم حال بیمار خیلی خوبه ،برا اون بیمارم حتما دعا کنید.