Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

نتیجه که دلچسب نشد ولی خب تعطیلات شروع شد:-)

طلایی | يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ب.ظ | ۰ نظر

می دونین این اواخر دکتر پ یه سری کاراشو اورده تو ازمایشگاه و خب گاهی به سرگروه میگه مثلا میشه فلان روز ، فلان ساعت من برم و بعد از من شما برید؟ 

و خب این جمله اساسا سوالی بیان میشه ولی اصلا سوالی نیست و بعدم این طوری میشه مثه امروز که ساعت سه ما بریم ازمایشگاه !

این اخرین تست من بود .

ساعت بدن من کلا پنج و نیم صبحه و دیگه همون موقع پا میشم و اب به دست و صورتم میزنم و تو اتاقم یه چن تا حرکت ورزشی انجام میدم .

بعدم شیر و کورن فلکس می خورم و سریع اماده میشم که برم . 

امروز دیگه چون ساعت سه شد برنامه صبح ازاد بودم ، و چه بسا از یه هفته قبل قرار بودایشون 

رو ببرم تا گلدونشو عوض کنم . 

تصمیم گرفتم با مامان برم ، البته قبلش مامان گفته بود که خب من خریدی ندارم و فقط برا همراهی میام ، بماند که ایشون رو تو گلخونه گم کردم ، بعد که گلدون رو عوض کردم و تو گلدون قبلی.  این دو تا   رو کاشتم ، دیدم مامان داره با چهار تا گل که تو گلدونای خوشگلم گذاشته بودشون  از اون ته گلخونه میاد:-) این از مامان ما:-|

یه قانونی هم از چند وقت پیش گذاشت که وقتی تو ماشینه اهنگ خارجی ممنوع . 

  بعد شهاب تیام میذاره ، اونی که می خونه مست و گیجم :-| بعد بلندش میکنه و دست میزنه و به منم میگه جیغشو بکش:-)) منم که امادم  همیشه ،جیغشو میکشم!( خیلی معلومه که منی که با اهنگا میرقصم پشت فرمون به کی رفتم:-) )

البته بگم که کلا واسه خاطر ریتمش گوش میده اهنگای ایرانی رو هم و با بیان عشق توشون ابراز تاسف میکنه:-) ولی خب دستشو میزنه :-)

خونه بعد از جابه جایی گلدون ها ناهار  و یه کاپ قهوه  خوردم و  رفتم .

ازمایش رو که انجام دادم باید دو ساعت وقت میدادم بهش ، بعد با ک نشستیم فیلم دیدیم .

حالا من اصلا فکر نمی کردم که ک بخواد تو اون مدت the wolf of wall street رو ببینه! میدونین با اینکه بازیگراش عالین ولی خب اشتباه ترین اتفاق  ممکن تو اون زمان انتخاب این فیلم بود:-| هرچند که بر اساس زندگی نامه یه فرد مشهور ساخته شده ولی خب تماشاش اون زمان اصلا خوب نبود ! اینکه ببینی یه نفر همه چیشو یه دفعه از دست بده زجر اوره:-|

یه چهل و پنج دقیقه از فیلم مونده بود که پاشدم تا نتیجه رو چک کنم ،جواب ازمایش منفی بود و خیال همه رو بعد از سه روز ناراحت کرد و خلاص:-|

با کلی تحلیل خوردیم به بن بست و هیچی و هیچی:-(

کاملا نا امید برگشتم خونه .

تو اتاق چشمم خورد به تختم و تغییراتش ، مامان کل محتویات تخت رو عوض کرده بود و یه جایی درست کرده که حتی اگه واقعا خوابت نیادم ، تو این وضعیت جدید تخت قطعا خوابت میبره:-)

بیست و هفتم هم گذشت و من تونستم یه روز زودتر تعطیل شم ولی میدونین راستش دوست داشتم فردا هم برم!

پ.ن: کتاب سلاخ خانه ی شماره پنج رو بهم پیشنهاد کردن و دو ساعته درگیرشم:-)

  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی