Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

نمی دونم شاید تو فکرام اینجوریم که همیشه تو حساس ترین زمانا گیر میفتم:-|

بعد مثلا میگم اگه فلان زمان این کارو میکردی الان مجبور نبودی استرسشو تحمل کنی !

البته که جای خم شدن نیست چون اصلا اینا به قول مامانم فعلا مشکلی نیست که بخوام واسشون خم شم..اما خوب اجازه مقطعی تکمیل ظرفیت هست:-))

پاتولوژی زیاده و غیر قابل تحمل و من الان سه هفته ای هست که دارم تو سر بالایی زندگیم گاز میدم و میرم بالا ..

بعضی وقتا تنگی نفس میگیرم و انگار که دارم خفه میشم ، بعد خودمو تو بالکن خونه پیدا می کنم و حالم بهتر میشه. گنبد امام زاده صالح از تو بالکن معلومه و چشمم که بهش میفته تمام اون چیزی که تو دلمه رو بدون اینکه حرفی بزنم بهش میگم و کمی سبک میشم تا روز بعد درست همون ساعتی که روز قبلش تو بالکن بودم ، دوباره خودمو همون جا پیدا می کنم ! 

چم شده؟

این بدترین سوالیه که میتونم از خودم بپرسم چون شرایطم طوری نیست که سوال و جواب کنم خودمو . 

پتانسیل عجیبی که حالا داره تو دفترچه خاطرات قرمز رنگم به انرژی های دیگه تبدیل میشه ارومم میکنه ولی کافی نیست ! اصلا کافی نیست !

پیشنهاد هم صحبت ،غلطه و با منطق من جور نیست چون من با حرف زدن با یکی دیگه اصلا اروم نمیشم !

قبول بن بست سخته !

امید به باز شدن و هموار شدن راه ،خیال منو برای نهایتا یک ساعت راحت میکنه ولی بعد اون دیگه مفید نیست!!!

پیشنهادایی مثلِ" خودتو بزن به بی خیالی " هم برای من اجراشون امکان پذیر نیست..

تنها چیزی که ممکنه اینکه بپذیرم .. همین!


  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی