Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

تکیه دادم به صندلی و ساعدمو گذاشتم رو چشمام 

خستم ! خسته..

پانصد صفحه جزوه و پانصد تا اسلاید خستم کرده...

خستم از اینکه زیاده ، از اینکه سخته و فراره...

دقیقا اطلاعاتم شده یه چیزی شبیه استون که سریع میپره..

من الان طبق گفته دکتر خ هم فیزیوپاتم ، هم استاجر:-)))

اولاش دکتر خ باهام راه نمیومد و میگفت نمیشه نمیشه ! اخراش بهتر بود و بهم گفت تو الان دو تا عنوان و یدک میکشی!

اون خبر نداشت که تو زندگیم چه خبره ؟

اینکه بهم وقت داد تا حرف بزنم خیلی بود ! رفتم حرف زدم ، برگشتم باز حرف زدم ! ولی از دو تا خواستم فقط یکیشو قبول کرد و زیر برگمم نوشت فقط این :-)))

با مامان وایساده بودم ، اخرش گفت خوب شد !دیگه به قانونم عمل کردم:-)

خیلی راضی بود ولی من نه!


ساعدمو که گذاشته بودم رو چشمای خستم داشتم به حرفای دکتر فکر میکردم.

اونقده مضطرب بودم که اقای الف شماره موبایلشم داد و گفت اگه کاری داشتی زنگ بزن.


چشمام میسوزه ، گمونم داره ضعیف میشه!

تو این فکرم که چی خوندم ؟ 

دائم دارم میگم چیا خوندی؟ یادته؟

مطمئنم که بدم میاد از روماتولوژی، چون پر از غمه !

بس که بیماریاش رنج اوره و دردناک و اخ و وای....


اخ به اون لحظه ای که می خوام ساعدمو از رو چشمام بردارم و برم سر خط بخونم ارتریت ری اکتیو( اسم یه بیماریه!)

  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی