Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

یادم میاد دیروز صب سرمو تکیه دادم به دیوار پشت صندلی تو حیاط بیمارستان.

داشتم فیلمای شوارتز رو تو یوتیوب میدیدم !

سه روز تمام کارم همین بود!

سه روز تمام سر گروه میومد بدو بدو سراغم تو حیاط بعد می گفت اقا روز تموم شد سمیولوژی خوندن تو تموم نشد!؟

منم بی درنگ می گفتم نه که خیلیم به راه حل رسیدم برای ازمایش حالا بذار لااقل یه کار مفید انجام بدم:-)

اونم تایید میکرد:-)

تمام مدت ،کارم این بود که یا گوشیو دستم بگیرم بعد سرمو به دیوار تکیه بدم یا اینکه گوشی و بذارم رو میز و خم شم روش.

تو خونه هم از رو تخت میومدم رو زمین بعد  می رفتم پشت میز و خلاصه دائم جا به جا میشدم .

بعضی جاها رو ده بار عقب ، جلو میکردم که دقیق بفهمم چی به چیه! 

دیشب زدم به سیم اخر و رفتم کافی شاپ روبرتو ، همونی که خیلی ازش تعریف کرده بودن .

 سفارش غذا و کاپوچینو و یه نوع تست فرانسوی با کارامل و دادیم که شیرینیش حال ادمو بهم میزد ! اخه کنار کارامل. بستنی ساده که اونم شیرین بود گذاشته بود و اصلا خوشایند نبود!

خب دیگه ،

سه روز اینطوری گذشت تا امروز که از ترس اینکه خواب نمونم ، پنج تا الارم ساعت گذاشتم و قبل از اولین الارمم بیدار شدم:-)

تو مسیر بیمارستان داشتم دوره میکردم که عصب شاخه پنج واسه کجا بود؟ اون ازمایشی که دکتر دواچی تو روماتولوژی گفت واسه چی بود؟ علت پارستزی چی بود ؟ خلاصه که هی اینا رو مرور کردم !

بعضیاش یادم میومد و بعضیاش نه!

وقتی رسیدم بیمارستان یه ربعی تا امتحان وقت بود . ورق کاهی ها رو از تو کیفم دراوردم و  با چشمام تند تند خط ها رو دنبال می کردم .

پنج دقیقه مونده به امتحان رفتم داخل بیمارستان و بچه ها رو دیدم که دارن تند تند با هم دوره می کنن، بعد از سلام و احوال پرسی فهمیدم استاد دیر تر میاد بعد ، فهمیدم من اخرین نفرم که ازم امتحان میگیره.

تا حالا اخرین نفر نبودم تو هیچ امتحانی و این اوضاع رو بدتر کرد ولی اینو بگم که امتحان و خوب دادم!

بعد اون بود که سر گروه که قبلشم سه بار زنگ زده بود زنگ زد تا احوال پرسی کنه و درباره امتحان بپرسه  ، منم خیلی شمرده جوابشو دادم و اونم گفت که بیا بیمارستان تا بازم تلاش کنیم !

رفتم ولی یه ساعت بیش تر نموندم!! کلافه شده بودم راستش و تا فهمید گفت تو برو ولی دست نکش و نذارش کنار تو رو خدا.

گفتم نمی ذارمش کنار  ! ولی تو راه برگشت همش با خودم درگیر بودم که واقعا نمیدارمش؟!

تو راه به عسل پیام دادم تا مطمئن بشم میاد و خوشحال شدم که میومد:-)

وقتی اومد انگار از قیافم معلوم بود که خوب نیستم و بعد از کلی حرف و قهوه خوردن بهم گفت بیا یه سه گانه بریم !

تو اولین مرحلش فهمیدم که کار من نیست ولی تا اخرش با سرفه و قرمز شدن پیش رفتم و همون گام اخر اونقدری حالم بد بود که تا تموم شد رفتم و خودمو زدم به دیوار و تکیه دادم بهش:-)

عسل تنها کسیه که می تونه من رو از نفس بندازه تا کل ذهنم فقط درگیر نفسام بشه و به هیچی دیگه فکر نکنم!

و گاهی فراموشی چن ساعتی نیازه! که بعدش بگی الفرار:-)))

الان منم و یه سری کاغذ کاهی و یه لپ تاپ ....
  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی