Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

احساسات کار خودشو میکنه!

طلایی | پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۵ ب.ظ | ۰ نظر

١.دیشب که ساعت یازده و نیم شب نمره ریه اومد من  تو هیجان فوتبال غرق شده بودم ! عجیب بود واسه خودمم ولی تو زندگی گاهی این هیجانات غیر منتظره لازمه:-)

خلاصه ساعت یک اینا بود که اومدم بخوابم گفتم قبل خواب موبایلمم یه چکی کنم اقا تا دکمه رو زدم صفحه که اومد دیدم، به به !چقد پیام . رو همون لاک اسکرین موبایل پیاما رو داشتم میدادم پایین ببینم چه خبرا یهویی دیدم بچه ها زدن تو گروه که نمره اومد دیگه اینو که دیدم رفتم تو سایت و نمره رو دیدم . بعد باز رفتم تو گروه انگار وضع خیلی خوب نبود !! و همه داشتن غر میزدن که چرا استاد اینجوری نمره داده!

ولی یه چیزی خیلی خوب بود اونم اینکه جمعیتی که از رو من تقلب کرده بودن همه پاس شدن بعد تو پیاماشون از من تشکر میکردن :-)

منم گفتم بابا شصت تا سوال بوده اون ده تا توش گمه و شما خودتون بیست تا دیگه زدین واسه پاس شدن :-) 

٢. اگه بخواین بدونید موطلایی این چن روز کجا بود که خبری ازش نبود جالبه بدونید درگیر خودش بود! از اون روزی که با یه انترن همراه شدم تا الان که همچنان تو بیمارستان باهاشم باید بگم هوا واسم سنگین شد و انگار به قلبم فشار میومد . جو بیمارستان اینجوریم کرد ، اونجا دقیقا مسئولیت و حس میکنی وقتی بیمار دستتو میگیره و با اینکه نمی دونه تو ، تو چه مقطعی هستی ازت می خواد کمک کنی زودتر خوب شه اونجا که همه بهت میگن دکتر اول خدا بعد تو :-(

اونجاست که تازه میفهمی مسئولیت یعنی چی! دوست داری بشینی اونقدر بخونی بخونی که بفهمی علت چیه؟ ولی واقعیت تلخ اینه که فقط یکی نیست و تو به یه مرحله نا امیدی شاید برسی، اگه دکتر گفته باشه نمی تونیم کاری کنیم تو بیش تر می خوای بری دنبالش .ولی خب دانش تو اصلا تو اون حد نیست .توکل می کنی به خدا ولی هنوز چشمای اون مریض داره باهات حرف میزنه خودش هیچی نمی گه ولی اخ از چشماش:-(

اونجاست که اگه درستو خوب نخونده باشی یا اصلا حسی به رشته ای که اومدی نداشته باشی یا اینکه قدرت تحلیلت اونقدری خوب نباشه که بتونی تشخیص بدی تو عذابش نابود میشی:-| 

٣.تو همین نفس تنگی که علتش علاوه بر  الودگی هوا که وضعیت هشدار رو رد کرده چیزایی که گفتم هست ،دیگه نتونستم تو اون وضعیت بمونم و رفتم تریای بیمارستان و از اونجا یه اب معدنی گرفتم و نشستم رو صندلی، تو این وضعیت سکوت دیوونم میکنه برا همینم هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و زدم رو یه البوم گلچین اهنگ ! اهنگ mirrors  جاستین تیمبرلیک  زدم رو تکرار . هی می خوند و می خوند و من بیش تر احساس غرق شدگی پیدا میکردم این وسطا بیمار اتاق چهارصد و شش بدجور فکرمو مشغول کرده بود ! کیس بیماری مغز استخوان که اصلا نمی تونستم باور کنم کاری نمیشه براش کرد:-(

بیچاره میم با وجود کشیک خیلی حواسش بهم بود اومد تریا که مطمئن شه حالم خوبه :-)

یه جایی سرمو گذاشتم رو میز و اهنگ هی تکرار میشد و میشد دو قطره اشکم اوج تحملم بود و یه کمی ارومم کرد .

٤. همیشه به اون بیمار سر میزنم .

اونقدر مهربونه که اصلا نمی تونم باور کنم نمیشه براش کاری کرد.

٥.دکتر بهم گفت یه روز نیا بیمارستان .

زیر بار نرفتم و در واقع جدی تر تصمیم داشتم برم

٦. الان تازه زدم از کتابخونه بیمارستان بیرون حالم بهتره ولی ترجیح میدم نرم تو حیاط چون حالم بدمیشه دوباره ،نشستم تو تریا و منتظرم مامان لازانیا رو بیاره برامون

البته بگم که ناهار اورده بودم ولی اونقدر اصرار کرد که مجبور شدم قبول کنم:-)

دیگه مامان  داره واسه بچه ها هم لازانیا میاره:-)) 

کورس غدد سخت و سخت میشه و هی باید خوند.

میم هنوز میاد میشینه پیشم و میگه خوبی رفیق ؟ 

منم با لبخند جوابشو میدم .

اون به لبخندای من عادت داره:-)

هنوزم همون اهنگ و گوش میدم . به امتحانش میارزه یه بار گوشش بدین :-)

٧. هیچ وقت احساسات و نباید کنترل و پنهان کرد . 


  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی