Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

از سه شنبه تا پنج شنبه من ؛فشرده:-))

طلایی | جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۴ ب.ظ | ۱ نظر

1.سه شنبه سر امتحان اقا پسر پشتی التماس دعا داشت :-)) منم بهش گفتم : محتاجیم به دعا:-)))بعد در حالیکه قهقهه میزد گفت : خانوم دکتر شما فقط دستتونو باز بذارین بقیش حله:-))) بعد امتحان فهمیدم تا دو ردیف پشت و کنارش مثه من زدن :-) باید خدا رو شکر کنم که اونایی که از رو من زدن درست بود:-) بعد امتحان گله ای تشکر کردن:-)

2. سه شنبه بعد از امتحان بود که قرار شد نرم واسه گزارش کار تا بیمارستان و میم خودش همشو نوشته بود بعد ازش عکس گرفت و منم رو تختم دراز کشیده خوندمش و اونجاهایی که به نظرم رسید حذف کردم یا اضافه کردم و یا درست کردم:-)) بالاخره تموم شد:-))

3. چهارشنبه حدودای ساعت سه و نیم رفتم تا گزارش و تحویل بدم:-) دکتر همونجوری که تو راهرو بخش راه میرفت می خوندش و منم دنبالش ! حرکات سرش نشون میداد که راضیه:-)

4. چهارشنبه ساعتای هشت اینا زدم از کتابخونه بیرون به مقصد خونه:)))) تو راه یه رفیق قدیمیمو دیدم و یه نیم ساعتی با هم حرف زدیم و برا فرداش قرار گذاشتیم بریم بیرون:-))

5.پنج شنبه ساعت هشت و نیم صبح در حالیکه لقمه نون و پنیر سبزی رو گاز میزدم فهمیدم خطای ازمایش کجاست و اصلاحیه زدم:-)) این درست همون چیزی بود که دکتر می خواست:-))

6. پنج شنبه ساعت هشت شب با دوستم که گفتم ،رفتم کافی شاپی که پاتوق من و دوستای نزدیکمه :-))  کلی خاطره تعریف کردیم از تمام این مدتی که با هم نبودیم ! اون دائم از دوست پسرش میگفت منم با لبخند سر تکون میدادم:-))یه جاییشم شد که دوست پسرش که ظاهرا خیلیم خوب بود زنگ زد و یه ربعی با هم حرف زدن و من نگاش کردم:-))))


  • طلایی

نظرات  (۱)

خسته نباشید
پاسخ:
خیلی ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی