Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

بی حوصله ترین روزا رو میگذرونم ! 

من حالم اصلا خوب نبوده این مدت ، ولی خب زندگی در همچین حالتی هم در جریانه.

دیشب تمام مدت داشتم نقشه چک می کردم واسه رفتن به بیمارستان !

میدونین اخه تاحالا میدون بهمن و نازی اباد نرفتم و تمام چیزایی که از اونجا شنیدم اصلا خوب نبود!!

خلاصه با پا درد لعنتی و سر درد چشم دوختم به نقشه . مسیر طولانی بود ولی خیلی راحت ،کافی بود گازشو بگیری بری ، بری ، بری و بری تا برسی به به میدون:-)

همین:-)

ماشین و تازه دادم سرویس و از بابتش خیالم راحت بود و برا همینم سرمو گذاشتم رو بالش ! ولی نه راحت !! هی بیدار شدم و باز خوابیدم تا ساعت شد شش و ربع و پاشدم صبحونه خوردم و لباس پوشیدم و زدم بیرون !

زدم تو اتوبان و همونطور که گفتم رفتم و رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم ! البته چون صبح زود بود خیلی زود رسیدم ولی موقع برگشت تمام اون رفتنا میشه برگشتای زجراور!

در بیمارستان:

بعد از توضیحات استاد و ویزیت بیمارا ،یه قرص انداختم بالا واسه درد پام و دوباره سوار ماشین شدم .

تو راه برگشت ولی دقتم بیش تر شد ! اقا مرکز جیگر ،اونجاس :-) هوس جیگر کردم ولی قرار داشتم بیمارستان الف و باید میرسیدم به اونجا!!

از این بیمارستان به اون بیمارستان روند زندگیه من شد و من حالم بهتر نشد.

تو جلسه هم حوصله نداشتم ، هنوزم حوصله ندارم ولی رفتن به بیمارستان هنوز روند زندگی من خواهد بود !

نمی دونم دوره ی این دفعه ی این بی حوصلگی چقدر طول میکشه؟!ولی هرچی هست این دفعه بدتر از قبله .


  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی