Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

نه ساعت  تمام داشتیم رو یه متن کار میکردیم!

متن در مورد کبد بود .

اولاش خیلی خوب بود  و میفهمیدم چی میگه ،ولی هر چی میرفت جلوتر سخت تر میشد ..

الان ما باید تا می تونیم مقالات به روز جزایر کبد رو خیلی خوب بخونیم..

این جا دو چیز مطرحه: ١. گوارش٢. غدد

البته که درصد گوارش کمتره ولی خب گوارش عذاب اوره ! باور کنید:-)

من اصلا توانایی برقراری ارتباط با این دستگاه رو ندارم و هر چی بیش تر میخونم کم تر به نتیجه میرسم:-)

خلاصه که تو حیاط فکرا رو ریختیم مثلا رو هم و ، من به عنوان کوچکترین فرد گروه ِبزرگ شده بیش تر اذیت میشدم...

چون مثلا وقتی داشت کیس مطرح میکرد و علائم میداد ضعف شدیدی و احساس می کردم:-) ولی خب تو اون مرحله احساس ضعف فایده نداشت !باید میفهمیدم :-)

مامان صبح. زود یه لیموناد خونگی و خنک برام درس کرد .

لیموناد ملس بود :-) 

صبح که پرینت مقاله رو تو دانشگاه گرفتم به سرم زد که برم خونه و تو بالکن خونه پیش گلای مامان بشینم و ترجمه کنم و بفهمم. ولی وقتی میم پیام داد که قطعا تنهایی نمیتونی و در گِل فرو رفتگانیم:-)  اون ابر خیالم تو بالکن و گل و چهچه و به به، به کلی ناپدید شد ...:-|

ناهار یه ساندویچ مزخرف خوردیم و در حالیکه اسید معدم بالا زده بود چهار زانو نشستیم پاش . بعد حالا فک کنین بیمارستانم شلوغ . بعد مردم یه کلونی سفید رنگ می دیدن !ولی بهتر بود از همون دور همون کلونی و ببینن و گمانه زنی کنن تا بیان نزدیک و با یه فاجعه روبه رو بشن:-)))

کلمات رو تک تک می فهمیدیم ولی جملات رو نه:-) اول فک کردیم برگردان از انگلیسی به فارسی مشکل داره ولی هر طوری امتحان کردیم نفهمیدیم!:-)

خلاصه که هر چند دقیقه یه بار یه بشین پاشویی میکردیم یه کمری راست میکردیم ، یه پایی دراز میکردیم ، یه اینستایی چک میکردیم ! و همونجور بازم گیر بودیم..

اخراش جالب شد باز میفهمیدیم:-) ولی وسطا مونده بود و بعد اونجاهایی که مثلا میگفت همونطور که گفته شد در پاراگراف فلان یا یه ضمیر میاورد برمی گشت به خط های وسط دیگه  نمی فهمیدیم..



والا امروز برای من سخت ترین روز ابان نود و شش بود و خواهد بود به احتمال زیاد :-) 

فک نمیکنم نمونشو تو هیچ ماه دیگه ای پیدا کنم :-)) اگه پیدا شد حتما می نویسم:-)

اون لیمونادم که مامان درس کرده بود این وسطا به دادم رسید و قلپ قلپ می خوردم ازش و دعا میکردم برای مادر:-)))

الان نشستم و دارم تیکه تیکه وسطا رو تو کتابا و سایتای مختلف دربارش می خونم و باید بیست و یک صفحه رو خلاصه کلی ازش دربیارم:-|

شب مو طلایی اینگونه رقم خورد:-)

خدایا شکرت:-)


  • طلایی

نظرات  (۱)

:/
پاسخ:
چی شده؟!!!!:-|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی