Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

خیلی ناراحت بود !

یعنی من تا حالا اینقدر ناراحت ندیده بودمش:-(

من وایساده بودم لبه اون دیوار بلنده و داشتم چای میخوردم . اومد وایساد کنارمو و بسته کاپوچینو رو ریخت تو اب جوش .

بهم گفت : بعضی ادما چرا باید به دنیا بیان؟

گفتم: تو کار خدا فضولی نکن:-)

گفت: جدی میگم ؟ میان که باهات بازی کنن ، کارشون دقیقا همینه:-)

خندیدم و گفتم: خب تا بازیت ندن تجربه بدست نمیاری! یعنی درس عبرت نمیگیری:-)))

گفت: من جدیم بابا! اومده کلی کلمات و گذاشته کنار هم بعد از یه مدتم میگه خداحافظ!

من که نمی بخشمش( حالت گریه داشت اینجا!)

گفتم : سخته ، ولی اگه هی بهش فک کنی سخت ترم میشه ... به خودت فرصت بده ...یکم دیگه به جای ملامت اون برای خودت متاسف میشی ، بعدم هیچ اتفاقی نمیفته تا اینکه عادت میکنی .. این مرحلش ترسم داره چون مقطعی یادت میاد و از بین میره! بعضی اوقات حتی اونقدر بهت فشار میاره که درد میکشی واقعا، ولی خب اینم گفتم ،مقطعیه بعدم میفتی تو یه راهی که همش مواظبی اشتباه نکنی ولی حواست باشه همه چیزا رو پای اون اتفاق ننویس ... اگه از اول فکر شده بری جلو حالتم بهتر میشه ... ولی تمام اینا به زمان نیاز داره.

سخته ،ولی میگذره .. برا مغزتم محدوده مشخص نکن.. تو تنهاییت خوب فک کن .. خیلی خوب.

دیگه چیزی نگفتیم . 

چاییم که تموم شد برگشتم واسه خوندن ادامه بیماری اسم:-)

  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی