Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

جشن  دعوت شده بودیم:-)

بایت همون تحقیقه! البته که هنوز تموم نشده و تازه ما استارتشو زدیم و خیلی کار داره:-) ولی خب زحمت کشیدیم دیگه:-))

دکتر به هممون گفته بود که مرتب بیاین ... به اقایون دکترا هم خیلی بیش تر توضیح داده بود ظاهرا ولی به دو دختر خوب گروه :-))) چیز خاصی جز مرتب بودن نگفت البته که بهمون تاکید کرد که سر وقت اونجا باشیم :-)

سر همین شد که بابا ماشین جدید خودشو بهم داد و البته بهم گوش زد کرد که مراقب باشم:-)

فک کنید با اون ظاهر مرتب اهنگ کتی پری پلی کرده بودم با صدای بلند پخش میشد و منم باهاش میخوندم:-) سر راه ف رو برداشتم و زدیم به دل اتوبان :-))

حالا ما اول اتوبان قرار گذاشتیم با اقایون دکترا:-)

باورکنید که نشناختیمشون نه واسه خاطر لباسای پلوخوریشون ، نه!:-)) واسه خاطر لنکروزی که میم اورده بود:-))اخه شمام اگه یه نفر و فقط با یه پراید دیده باشین تعجب میکنید دیگه:-))

انداختیم تو دل اتوبان من اهل سرعت بالا نیستم یعنی یه سرعت متوسط رو به خوب:-)))))

این کَل کَلای ماشین سواریم نمیفهمم ! اتوبان صبح خلوت بود .....واسه همینم خوی پسرا کشید سمت شاخ به شاخ شدن و مسابقه و این حرفا من که میرفتم اون میومد ... ف اصرار که بزن جلو ....

دوباره ما میزدیم جلو ... ولی میم کارش خدایی درس بود و خب دفعه اولش نبود ولی راستش من دفعه اولم بود و به خاطر بابام که دقیقه اخر تاکید کرده بود که اهسته برم ادامه ندادم ... اونم انگاری از عهد من باخبر شده بود که دیگه مثل پسر خوب اروم پشتم میومد:-)))

وقتی صدامون کردن و تشویق شدیم میدونستیم کارمون خیلی خیلی کوچیکه و این کار نیمه تمومه ... اونام بهتره ما میدونستن ولی خب اعتقادشون این بود که استارت کاری رو زدیم و حالا این تشویق ، میشه محرک و انگیزه برای ادامه:-)

به من تو این مدت خیلی خیلی سخت گذشت ... هر بار که کم اوردم و دعوام کردن و نتیجه نگرفتم و بی دقتی کردم و درسام فشار اورده بود فقط بابام بود که بهم میفهموند که لازمه ادم پوستش کنده بشه گاهی اوقات:-) پوستم کنده شد !! ولی خب نتیجه پوست کنده شدن خوب بود و رضایت بخش :-)

از این به بعدش مهمه . 

تمام انگیزه ی ادامه برای من رهایی از این جهانه :-)

ادم تو دنیای درسی که دوستش داره ، کاری که دوستش داره کنده میشه از جهان:-)

بعد از جشن رفتیم ناهار و بعدم من ف رو رسوندم و رفتم خونه :-)

تو خونه مامان برام کیک پخته بود و یه جشن کوچولو برام گرفت:-))

امروز دو ساعت دیرتر رفتم ورزش :-) ولی نمیشد که نرم اخه معتادش شدم و اگه نرم بدنم درد میگیره . 

مربیمم تا میتونست سخت گرفت ! 

بعد از ورزش خوشحال ترین حالت رو داشتم . 

الان که نشستم پای نوشتن واسه اینجا دارم عشق میکنم با صدای ویالن و از خودم راضیم این دفعه برخلاف بقیه تایمای زندگیم که گذشت:-)

امیدوارم همتون حس رضایت از خودتونو داشته باشین.

  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی