Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

بعد امتحان یه کمی تو حیاط چرخیدم . بعد یه نیمکتی که تقریبا تو سایه بود رو یافتم . سرم تو سایه بود و پاهام تو افتاب . 

من به یه مانتو تابستونی و لباس ورزشی زیرش که عملا استین نداشت :-))نسشتم تو حیاط و اخ که اون افتابی که رو پاهام می خورد چه حالی داشت.

امتحان خوب بود و منم خوب دادم ولی اصلا تمایلی به صحیح کردنش نداشتم واسه همین اون جایی که نشسته بودم بچه ها درباره سوالات با هم حرف نمی زدن ..

تقریبا همه رفتن و یه دسته موندن که برن بیرون .. یه عدد زوج هم مونده بودن . اتفاقا من با اون دو تا دوستم برا همینم بود که اومدن پیشم و پرس و جو که چرا تنها ؟ چرا هنوز موندم ؟ منم بهشون گفتم که باید برم ورزش . 

یه یه ربعی حرف زدیم و اونام رفتن ، البته قبلش بهم تعارف و زدن که برسونیمت ولی خب دیگه من حسم اون موقع حس پیاده روی بود:-)

بعد امتحان یه جوری بودم . سر امتحان مطمئن بودم که خوب دادم ولی بعدش نمی دونم چرا حس کردم شاید خراب کردم و متوجه نیستم ! به هر حال این حس با هام بود تا یه یه ربع که از پیاده روی میگذشت ، که دیگه فراموش که نه ولی خوب یه طوری هی به خودم میگفتم " این چه حسیه و ولش کن" ! معمولا در این مواقع مغزم قبول میکنه و اون حس انگار با یه انرژی مثبت خیلی زیاد خنثی میشه:-)

خب امروز یه کمی دیرتر رسیدم باشگاه چون تخمین مدت پیاده رویم اصلا درست نبود و همینم باعث دیرتر رسیدنم شد :-)

تو باشگاه هم که  اونقدر دراز نشست انجام دادم و دوچرخه و وزنه زدم که عضلاتم دیگه حالت عادی نداشتن ! یه حس فشار و خستگی زیاد از ورزش که یه حالت تیک مانند هم ممکنه بده !!! ( حتی الانم حسش می کنم:-) )

بعد از باشگاه رفتم خونه یه دوش گرفتم و بعدم بارونی جدیدَ رو در اوردم ! 

هوا این جا خیلی سرد نیست ولی خب بارونی ایده ی خوبی بود .

بازم رفتم پیاده روی ولی این دفعه تنها نه !

چهار تایی رفتیم ( اون یازده نفر و یادتونه؟ سه تا از اونا :-))).  )

با اینکه خیلی خسته بودم ، ولی خب من هیچ وقت دیوونه بازیام تمامی نداره و میزانش به هیچ چیزی بستگی نداره ..

همیشه عادتمه برعکسی راه برم ! رو حاشیه جدولا راه برم ! بپرم از این ور به اون ور !! اصواتی مثل لالای لای و .... هم ازم شنیده میشه حتی الانا ممکنه یه اهنگ و با دهنم بزنم و بعد حتی نتاشم اسمشون رو دونه دونه  بگم و هی تکرار کنم :-)

خلاصه که اون سه تای دیگه هم وقتی یه ادم این جوری ببینن از من بدتر میشن :-))) و همین باعث شد که تو پارک همه با یه نگاه به ما ،از کنارمون رد شن :-)

همیشه باید دوستای مهندس داشت اونم به تعداد فراوان .. اگه امشب نبودن هیچ وقت عصر و شب بیست و ششم مهرماه اینقدر قشنگ نمیشد.

تازه بعد اینم من بازم پیاده روی و ترجیح دادم و برای همین تنهایی راه افتادم به سمت خونه:-)

بدم نگذشت بهم :-)

سر راه یه عالمه عکس گرفتم ، اب میوه گرفتم ، چن تا فیلم و فیلم تئاتر گرفتم و خلاصه تا خونه خیلی خوش گذشت تنهایی..


تمام امروز سر استرس امتحان شرو شد بعد اروم بودم و بعدش بی حال و بی حس بعدم خسته بودم ولی اخرش خوب بود حالم قشنگ خوب بودم :-)




اینو     امروز تو کتابخونه دانشگاه گرفتم . من غرق خوندن کتاب غول مدفون کازوئو ایشی گورو بودم که چشمم بهش افتاد و حیفم اومد ازش عکس نگیرم.

  

  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی