Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

میگم تا حالا تو اوج خستگی نون تازه و پنیر و گردو خوردین؟:-)
اگه نخوردین حتما امتحان کنید ... :-))))

از شش و نیم صب بیدار بودن من قصه داره ولی پایان قصه اصلا معلوم نیست... 
باید بگم که دکتر خیلی از جواب ازمایش خرسند نبود:-|
برای همین از هفت و نیم صب ما باید کارایی که می خواست و انجام میدادیم ...
شش صب بیدار بودم ولی وقت واسه دویدن صبحگاهی نبود برا همینم  نرمش های صبحگاهی رو انجام دادم.. حرکات کششی که خون و به جریان میندازه و تو واقعا سرحال میای ... ولی جای دویدن و نمی گیره:-)
بعد اون شد یه دوش نیم ساعتی و بعدم اماده شدن و همزمان شیر و کورن فلکس  خوردن:-)
بعد برداشتن کلید و کیفم ،رفتم پایین یعنی پارکینگ...
اهنگ گوش نواز اسانسور خونه یه هفته ای هست که پخش نمیشه و دیوونه کننده ترین حالت ممکنه :-) اینو بیست باری به بر و بچه های نگهبانی گفتم و اونا هم لبخند زنان قول دادن تا زنگ بزنن تا بیان درستش کنن:-) ولی هنوز اتفاقی نیفتاده که نیفتاده....
با قیافه گرفته موقع خارج شدن جوری به اسانسور نگاه کردم که انگار تقصیر اونه:-)))
بعد اون تمام مشکلم در اومدن از پارکینگه .. قبلنا نبود ولی الان همسایه محترم طبقه دهم ماشین بزرگتری خریده که اون طوری که پیداست نمی تونه درست پارکش کنه .. 
درد سر بیرون اومدن از پارکینگ و هم رد کنم می رسم به خیابونا ...
با خوشحالی باید بگم خبری از ترافیک نبود:-)))
برا همین تایمر موبایلمو و فعال کردم تا ببینم چقد طول میکشه :-) فقط نیم ساعت طول کشید در حالیکه روزای دیگه یه ساعت طول میکشید.. تخریب کنندس نه؟؟؟!
بعد اینا میشه پارک ماشین ، پیاده شدن ، پوشیدن روپوش سفید در مسیر و ثبت ورود  و گذشتن از راهروی اصلی ، اسانسور و رسیدن به محل و در رو بازکردن و دیدن  دکتر و سلام کردن با لبخند .
کار ما تا پنج بعد از ظهر طول کشید ... تو این مدت دکتر و دو نفر دیگه از گروه می رفتن و میومدن ... 
دو نفرمون باید همه کارا رو کنترل میکردیم .. بگم که اخرش با دو تا تغییر خیلی کوچیک به نتیجه رسیدیم :-)) 
این نتیجه تازه اول یه داستان دیگس!!!
ساعت پنج به قدری خسته بودیم که همون جا سرمونو گذاشتیم رو سکو .. واسه رفع خستگی خوب بود ولی نچسبید راستش .. 
بعد اون بود که میم سر و کلش با نون سنگک تازه و پنج تا پنیر کوچیک و یه پلاستیک گردو پیدا شد .. 
لذت گاز زدن لقمه ها و جویدن گردو ها زیر دندونا تنها حس خوبِ ساعت پنج و نیم عصره..
بعد اونم برا گرفتن چن تا عکس رفتیم جاهای قدیمی و بافت قدیم خیابونا ،عالی بود عالی...
پ.ن: ١. الان خیلی خستم ولی در حال دیدن سریال مورد علاقم با لپ تاپم، یه سریال پزشکی خیلی قشنگ که اسمش house M.D ای البته که این میشه سومین سریال این مدت .
٢. یه مجموعه کتاب خریدم که می خوام از هفته بعد شروع کنم به خوندنشون.    
٣.از هفته دوم مهر ماه می روم کلاس ویالن:-))))
٤. دوباره دانشگاه و درس ...
تازه من بیست و ششم امتحان دارم که یعنی فاجعه!!:-|
  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی