Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه


می خوام بگم از یه روزی که اتفاق خوبی برام نیفتاد:
من روز قبل امتحان پاتولوژی حدود ساعتای دو ونیم خیلی خیلی حالم بد شد !! در اون حدی که اصلا نمی تونستم نفس بکشم ..
تو کتابخونه کنار میم بودم.
میم دو سال بزرگتره منه و تا حالمو دید اومدم سمتم !!
باور نکردنی بود برام که به خاطر یه امتحان اونجوری بشم.
میم ، اشاره کرد به ک که بیا .
ک دستمو گرفت و بردم بیرون .. 
من سرفه هامو با نهایت قدرت تو کتابخونه قورت میدادم!!!!:-)
ولی وقتی رفتیم بیرون من دیگه نتونستم وقتی که یه کم دور شدیم دیگه افتادم !! قدرت راه رفتنم نداشتم دیگه!!
ک در حد گریه بود !!
اصلا نمی تونستم جوابشو بدم!!
بدو بدو رفت سرپرستار و صدا کرد اونقد هول شده بود که سرپرستار فک کرد دیگه تموم کردم:-)))
اومدن بالا سرم.. من حتی غش نکردم ولی نفس تنگی شدید و تپش قلب علائم خوبی نبودن 
سرپرستار وقتی منو دید اصلا سعی نکرد مجبورم کنه پاشم فقط بهم می گفت اروم باش!! سعی کن به خودت مسلط شی یه دسمو اون گرفته بود دست دیگمو ک...
یه ربع بعد اروم تر بودم 
هنوز قلبم تند تند میزد .. 
سر پرستار بهم گفت افرین سعی کن اروم باشی..
بعد اونم ،بلند شدم ببردم پایین ..
رفتم نشستم رو تخت خالی اتاق خالی دویست و شش .. فشارمو گرفتن و بعدم اب بهم دادن .. خوب بودم دیگه این موقع، کلا چهل و پنج دقیقه تو این حالت بودم ... 
استرس زیاد اینجوریم کرده بود.. من تمام مباحث و خونده بودم ولی حدود ساعت دو ونیم یعنی همون موقع که حالم بد شد اتفاقی که افتاد این بود که من از اول صب داشتم مباحث و مرور می کردم و میومدم جلو ولی یه مبحث منو گیر انداخت !! به شدت گیر انداخت .. زمان داشت میرفت و من همونجوری گیر بودم... همه چیز به هم ریخت .. ریزْ ریزِ محاسباتم برای زمان بهم ریخت .. فشار اونقد روم زیاد شد که تهش اونجوری شدم..
اون لحظه خیلی سعی کردم خودمو اروم کنم ولی روند اون اتفاق از من  جلوتر افتاد..
سر پرستار بهم اصرار کرد که دیگه چیزی نخونم..
گوش ندادم ..
میم اومده بود پشت در .. 
میدونین میم همونیه که رو کفشش کاپوچینو مو ریختم :-)
بهم گفت برو خونه دیگه نمون ..
گوش ندادم بازم و گفتم من یه سر میرم بیرون باز میام ..
رفتم و برگشتم سر همون تیکه ..
حالم بد نشد دیگه ، دستام دیگه نمی لرزیدند .. 
سرعتم یه کم بیش تر شد اون مبحث تموم شد ولی من تو سال های اینده قطعا واسه اون قسمت همیشه یه ذهنیت دارم و یه برچسب به اون درس زدم!! 
  • طلایی

نظرات  (۱)

به نظرم فقط باید توکل کرد به خدا! یعنی وقتی کارت رو انجام دادی و زحمتت رو کشیدی دیگه انقد استرس و حرص نداره!
پاسخ:
بله بله:-))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی