Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

Mu talai

به وسعت هر چی که دل طلب کنه

رفتم جلو اینه و موهامو با کشی که کادو گرفته بودم بستم ...بعد رفتم دست و صورتمو شستم و دستامو با حوله خشک کردم ...به سمت اشپزخونه رفتم ... بین چای و هات چاکلت و کاپوچینو تردید داشتم بعد تو ذهنم چرخید که هنوز  صد صفحه از کتابم مونده و من دیگه باید تمومش کنم و اون صفحات کاهین و یه بوی خاصی میدن که خیلی دوس دارم بوی کهنگی خوب:))) 
بعدم خوب دیدم ورق کاهی و چایی بیش تر بهم میان ....(چن دقیقه بعد) چایی و تو ماگ مورد علاقم ریختم و رفتم رو تختم نشستم و کتابو گذاشتم جلوم یه صفحه خوندم و چاییمو فوت کردم باز یه صفحه دیگه خوندم و چاییمو فوت کردم ...دفعه سوم صدای ویبره موبایل بود ...گوشیو که برداشتم و صفحشو روشن کردم از خوشحالی چشام برق زد( البته برق و ندیدم و احساس کردم:)))))) ..ادم یه وقتایی داره فک می کنه به یه نفر بعد اون یه نفر درس همون زمان پیام بده خیلی خیلی خیلی حس خوبی داره:) نوشته بود بیدار شدی جانا؟ ( کلی علامت خنده لبخند وارِ استیکری:)
گفتم اره :)) تو هنوز همون جای دوساعت پیشی؟ 
علامت خنده زد( اون استیکره که از شدت خنده داره منفجر میشه)  بعد دو دقیقه دوباره زد بله!!!! 
گفتم پس چه دوره سختی پیش رو دارم:(
گفت اگزکتلی:)))
دیگه چیزی نگفتم تا موقعی که من ٣٠ صفحه خوندمو و چاییم خوردم.... بعد پیام داد خیلی خوبی :))) 
گفتم چی شد؟ 
گفت گاهی اوقات باید یه چیزایی رو به یاد افراد اورد تو خیلی خوبی :) خیلی:) خیلی:)
گفتم مرسی که همین جمله ساده رو اینقدر با اب و تاب میگی تا جدیش بگیرم:))) 
دو دقیقه بعدم زدم ادم خوب همه رو خوب می بینه:))))
  • طلایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی